آواي ناشنيده و مردان تنها
هيچ كشفي دنياي سدهء ميانه را آنگونه به لرزه نينداخت كه كشف اين حقيقت كه زمين كروي ست. كشيش هائي كه آهنگ در آتش افكندن گاليله (١) را كرده بودند، از اين كه دانش اين مرد تا چه پايه خطرناك است، احساس كاملاً درستي داشتند. آنان از سوزاندن گاليله چشم پوشيدند، در عوض دنياي سدهء ميانه به آتش كشيده شد. (از آواي ناشنيده)
نوشتهء پيتر بم نويسندهء آلماني، برگردان: ع. سالك
آواي ناشنيده
هيچ كشفي دنياي سدهء ميانه را آنگونه به لرزه نينداخت كه كشف اين حقيقت كه زمين كروي ست. كشيش هائي كه آهنگ در آتش افكندن گاليله (١) را كرده بودند، از اين كه دانش اين مرد تا چه پايه خطرناك است، احساس كاملاً درستي داشتند. آنان از سوزاندن گاليله چشم پوشيدند، در عوض دنياي سدهء ميانه به آتش كشيده شد.
كارل پنجم (٢) نه بخاطر فضائل فرمانروائي برجسته اش بلكه بخاطر اين گفته اش كه در امپراتوري او خورشيد هيچگاه غروب نمي كند، در حافظهء مردم مانده است.
در اين فاصله، ستاره شناسان، ميليون ها ستارهء جديد كشف كرده، دريافته اند كه جهان در حالت انفجار است. تأثير اين يافته ها بر روان انسان بسي شگرف است.
پيش تر ها هم جهان، محنت سرائي اي (٣) بيش نبود. اما با اين وجود در آستانهء دروازه هاي بهشت قرار داشت. مهمترين چيزي كه در آن يافت مي شد، روح فنا ناپذير انساني بود. در آن روزگاران هنوز مردم دلائلي، براي كمي غرور در اختيار داشتند. خورشيد بهنگام نيمروز بر فراز سرشان جا داشت و انسان مركز كائنات بود. اما انسان ها فروتن و محجوب بودند، خدا را شكر مي كردند و به آسمان مي انديشيدند. امروز، چون دچار اين توهم شده ايم كه مي دانيم در ابديتي باورنكردني ميكروب هاي مضحكي بيش نيستيم، آري امروز، آسمان را از ياد برده، مغرور شده ايم. هر گونه قدر شناسي خود نسبت به نعمات زميني را از دست داده ايم و با دنيا بگونه اي برخورد مي كنيم كه انگار اسباب بازي ناچيزي براي سرگرمي ماست.
يك خلبان ايتاليائي با هواپيماي خود به سرعتي برابر هفتصد و ده كيلومتر در ساعت دست يافته، پس فاصلهء زيادي از هزار كيلومتر در ساعت نداريم. چنين سرعتي تقريباً برابر سرعت صوت است. هزار كيلومتر در ساعت تقريباً همان سرعتي ست كه زمين با آن به دور خود مي چرخد. خلبان هزار كيلومتري مي تواند ادعا كند كه در هواپيماي او خورشيد غروب نمي كند. وه كه آنوقت چنين دستاوردي چه پايه اسباب غرور ما مي شد! در حالي كه تازه آنوقت، در نهايت، دليلي در دست داشتيم كه كاملاً فروتن باشيم.
ببين تفاوت با كارل پنجم از كجاست تا بكجا! گرداگرد تخت او، از شرق تا غرب، امپراتوري اش گسترده بود. خلبان، اما صاحب چيزي جز يك صندلي نيست كه تازه روي آن هم با كمربند بسته شده. امپراتوري جهاني هبسبورگي ها (۴) به ميزان سطح يك تكه نشيمنگاه شلوار چرمي، آب رفته و اكنون ما را خيال برداشته و احساس غرور مي كنيم.
و حال چگونه است كيفيت روان فنا ناپذير انسان خورشيدي طراز نو با تكهء نشيمنگاه شلوار چرمي؟
حتا قادر به شنيدن اسم خودش هم نيست. تازه اگر هم مي خواست خطاب دلگرم كننده اي را بخويشتن روا دارد، نمي شد. به خود بانگ مي زند: ”پيتر“. اما كلام، از دهانش كنده مي شود و او بدينسان، در فضا صفير مي كشد، با آواي نام خودش در دنبالش، كه قادر نيست به او برسد، توسري خوري كه خارج مي خواند، نمونهء شايسته اي از تمدن ما و دليل شكوهمندي بر اين كه از روح فنا ناپذير، چه كارها كه ساخته نيست.
اينسان، تنها يك دلخوشي براي ما باقي مي ماند و آن اين كه هر مخزن بنزيني روزي خالي مي شود. انسان خورشيدي در تروين بريتسن (۵) به زمين باز مي گردد. نيمهء شب وسط مزرعةء سيب زميني مي ايستد. موتور خاموش مي شود. خرگوش ها، گنگ، نگاه مي كنند. انسان خورشيدي به بالا سر خود، نگاهي به ماه آرام و متين مي افكند. بناگه همچون پرنده اي، از مخمل دوردست ها، آواي از نفس افتاده اي پرواز كنان از راه مي رسد و در اوج خاموشي شبانگاهان تنين در مي اندازد ”پيتر“ !
اين، آن روح فنا ناپذيري ست كه خويشتن را مي خواند. صدايش، ناشنيده به خاموشي مي گرايد.
(١) Galileo Galilei (١۵۶۴-١۶۴٢)
ستاره شناس و فيزيكدان ايتاليائي، كه با تلسكوپ، صحت نظريهء كوپرنيك را نشان داد. دادگاه تفتيش عقايد او را به بدعت گذاري محكوم كرد.
(٢) Karl v
از فرمانروايان خاندان هبسبورگ اتريش
(٣) Jammertal
اصطلاحي در انجيل بمعني درهء محنت يا درهء اندوه كه معادل انگليسي آن
است.Vale of tears
(۴) Habsburg
خاندان فرمانروائي اتريش از ١٢٨٢ تا ١۹١٨. امپراتري هبسبورگ كه ” هرگز خورشيد در آن غروب نمي كرد“ از كوه هاي كارپات تا فيليپين كشيده شده بود.
(۵) Treuenbrietzen
تروين بريتسن شهر كوچكي ست در آلمان با مناظر طبيعي زيبا و بناهاي تاريخي فراوان.
مردان تنها
هر از گاهي، در شهر بزرگ، كنار ديوار اسكله اي مرد تنهائي را مي بينيم كه سرگرم قلاب اندازي ست. كمتر پيش آمده كه رهگذري شاهد آن باشد كه چنين مرد تنهائي براستي هم يكبار از آب ماهي گرفته باشد. اين اما تنها به دليل آنست كه رهگذر، شكيبائي لازم را در تماشا نداشته است.
اين درست است كه وقتي انسان مايع غليظ قهوه اي رنگي را مي بيند كه از وسط شهر مي گذرد، آسان به اين نظر نمي رسد كه درون آن، ماهي قادر به شنا باشد. اما ماهيگير، تنها قهرمان شكيبائي نيست. پيغمبر ايمان هم هست. هيچ آبي برايش آنقدر كدر نيست كه نتواند در آن براي ماهيگيري تلاش كند.
گهگاه مزد ايمان، يك ماهي آزاد است.
مردان تنهاي كنار اسكله هاي شهرهاي بزرگ، كم شمارند. اما در آلمان هشتاد هزار ماهيگير وجود دارد. اين آئين برادري سوته دلان است كه بر لب نهرهاي زندگي نشسته. آنان باندازهء ماهيان خاموشند اما براي اقتصاد ملت از اهميتي بزرگ برخوردارند.
وقتي ما در آلمان هشتاد هزار ماهيگير داريم، در اينصورت هيچ چيز از اين واقعيت مسلم تر نيست كه ما در آلمان هشتاد هزار فيلسوف داريم. اين مردان در اينجا به بر پائي يك امپراتوري دست زده اند كه تا كنون از ديد عامه پنهان بود.
ماهيگيري را ورزش بشمار آوردن بمعني نشناختن ورزش و نيز ماهيگيري، هر دو است. ورزش در خدمت فعال سازي بدن و شخصيت است و بدون مزد، گر چه نه شهرت، انجام مي گيرد. ماهيگيري در خدمت فعال سازي روح است و ثمرات آن را مي توان با نمك و تره بعنوان شام خورد. ماهيگيري يگانه فلسفه اي ست كه آدم از آن سير مي شود. همچنين يگانه كار بدون فعاليت است. همچنانكه مي بينيم، فلسفه اي كه چنين خصلتي دارد و كاري كه چنين صفاتي دارد، شايستهء آنند كه آرمان هشتاد هزار مرد بالغ باشند. ماهيگيري در شكيبائي و در اميد صورت مي گيرد، يعني دو خصلتي كه يكي از آن ها مفيدترين و آن ديگري اجتناب ناپذير ترين خصلت هاست براي تحمل دشواري هاي زندگي.
مگر نه اينست كه ما همه كنار آب روان زندگي نشسته، ريسمان به آب انداخته ايم با انديشهء خوشبختي مان؟ سيگارفروش قلاب انداخته تا آدم سيگاري به تور بزند، شاعر قلاب انداخته تا تخيل صيد كند، سلماني مترصد صيد مشتري، پزشك مترصد صيد بيمار است.
پيامبر، قلاب انداخته تا مؤمن بگيرد، پژوهشگر بدنبال شهرت است، سياستمدار در پي توفيق است. ما همه قلاب انداخته ايم تا پول صيد كنيم. و زنان همه قلاب انداخته اند كه ما را بگيرند. بي ترديد آنان طولاني ترين صبر و بيشترين اميد را دارند و از اينرو بزرگترين توفيق هم نصيبشان مي شود. دور تا دور، چوب هاي قلاب خش خش مي كنند. و همواره وقتي ريسمان قلاب ها گره مي خورد، درگيري پيش مي آيد. و بمراتب بيشتر از جايزهء نوبل، انسان لنگه كفش كهنهء چرمي نصيبش مي شود.
هشتاد هزار ماهيگير، دور تا دور كشور نشسته اند، هشتاد هزار يادمان شكيبائي و اميد. ساعت ها درون آب نگريستن، شن هاي ته آب را شمردن و شام ماهي قزل آلاي تازه خوردن، آن حياتي ست كه آدم دلش مي خواست. هشتاد هزار آنقدر عاقل هستند كه دستكم گهگاه حياتي اينچنيني براي خود دست و پا كنند. جاي آن داشت كه اين پايه خردمندي در زمينهء كارهاي عمومي مورد ارزيابي قرار مي گرفت.
براي ماهيگيري در آب هاي كدر، ماهيگيران كمتر از سياستمداران نگران كننده اند.
” ماهيگير، از بيست و پنج سال پيش تا كنون!“
چه توصيه اي!