فرا - مرزی
وبلاگی برای بشردوستان بدون مرز



لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< November 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

* تماس

تنها انقلاب واقعی، تغییر در روان انسان

   1. ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان:

 قسمت اول- قسمت دوم- قسمت چهاردهم- قسمت پانزدهم


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



24.11.04
     
باز هم اشاره ای به بحث جامعه چند فرهنگی!

  

            دوست عزیز نشانی در پاسخ به سوالی که یکی از دوستان دیگر برایش مطرح کرده بود، نظرش رو هرچند هنوز مختصر! در مورد رابطه جوامع چند فرهنگی و قضیه انتگراسیون با مذهبی بودن و در وجه اولی آن مسلمان بودن تا حدودی توضیح داد. میگویم تا حدودی، چرا که بهرحال در این زمینه ممکن است دوست مان حرف و حدیث بیشتری داشته باشد – کمااینکه فکر می کنم رعایت حال و حوصله خوانندگانش رو کرده و مطلب رو بصورت پاورقی داره دنبال می کنه!

 

            من کماکان به این نظرم هستم که این دوستم و شاید در بسیاری مباحثات مشابه، این اشتباه اصلی کمافی سابق دنبال میشود که قضیه را از میانه راه به بحث نشسته اند.

            شکل گیری مجامع و فرهنگ های گوناگون چه به موجب ضرورت ها و چه در روالی طبیعی در طی قرون و اعصار تلاشی بود که انسانهای هردوره در انطباق خود با حیات طبیعی و همه معضلاتی که با آن روبرو میشدند، از خود بروز داده اند تا بتوانند سیر روزمره زندگی را پیش ببرند. بعنوان مثال اگر عده ای انسان بنابه هردلیلی در کوههای هیمالایا زندگی میکردند، خواه ناخواه زمینه های ارتباط متقابل، انتقال ادراک، تجارب و غیره را به نحوی از انحاء پیش میبردند. شکل گیری مذهب و متعاقباً تمرکز قدرت و امکانات سازماندهی مناسب برای استفاده از بازده نیروی کار سایرین به نفع خود، شرائطی را فراهم نمود که در همان جامعه پایه نیز زندگی بگونه ای پیش رود که اجبار و منافع درک و نگرش معینی نسبت به فرهنگ نظراتش را به سایرین حقنه نمایند. بطور مثال ایرانی بودن من هیچ ربطی به انتخاب من برای اسم سرزمینی که در آن بدنیا آمده ام، زبانی که از آن برای ارتباط با سایرین بهره گرفته ام، مجموعه قواعد و مناسکی که برای انطباق من با زندگی روزمره به گردنم افتاده و تا حتی پذیرش نوع خاصی از جهان بینی و در وجه اخلاقی آن و مذهب و غیره ... خلاصه همه و همه نه به انتخاب شخصی ام، بلکه متاثر از روند متعارف زندگی بر من و بسیاری دیگر تحمیل شده است.

            اگر هر انسان مسئولی برای خودش این وظیفه را قائل شود که مفهوم و نقش فرهنگ در زندگی روزمره اش را به کنکاش بنشیند، خواه ناخواه باید به چگونه گی شکل گیری فرهنگ حتی در نطفه ای ترین شکل خود بیاندیشد. و بجای اینکه به دام مقایسه ها و ضروریات زندگی در فلان و بهمان سرزمین او را به راه حل هائی میانی و عمدتاً بی تاثیر مجبور نماید، میباید یکبار برای همیشه – حتی اگه شده برای خود – این موضوع را روشن کند که آیا ما انسانها بندگان فرهنگ هایمان هستیم یا اینکه آنها میباید ابزارهائی باشند که روند روزمره زندگی را برایمان آسان تر نمایند.

 

            بطور مثال سالیان متمادی بوده که عده ای از جوانان ساکن در محدوده جغرافیائی که آنرا ایران می نامند و در محدوده حکومت دیکتاتوری شاه، تصمیم گرفتند تحولی در آن روند بوجود آورند و شرائطی فراهم آورند که مردم بتوانند در کنار یکدیگر زندگی راحت و بجای خود بی دغدغه ای داشته باشند. آنها از همان اولین قدم های نطفه بندی و شکل گیری تجمع خود، خودشان را به نوع نگاه و جهان بینی معینی منتسب نموده اند و حال وقتی به زندگی بیش از سی و اندی ساله آنها در این مجموعه نگاه می کنیم، تفاوت بنیادینی نسبت به آنچه که سایر انسانهای مقیم آن سرزمین از خود بروز میدهند، نمی بینیم. چرا؟ شاید ادعای اینکه من به فلان و بهمان جهان بینی رسیده ام و فلان و بهمان شیوه حکومت مداری را در نظر دارم و غیره، بیش از اینکه نماد واقعی زندگی روزمره باشد، تنها چهره و یا تصویری است از " من – ایده آل ".

            هم اکنون بسیاری از دوسانم را می بینم که همه مناسکی را انجام میدهند که مردم تربیت شده و یا حقنه شده بوسیله فرهنگ و روش زندگی معینی در سرزمین ایران، آنرا دنبال می کنند. مراسم عزاداری، مراسم عروسی، جشن ها، اعیاد، و خلاصه همه و همه بدون اینکه خواسته باشم با محک ارزش گذاری منفی و مثبت بدان نگاه کنم، نشان دهنده روش های زندگی کم و بیش شبیه به هم میباشد.

            چندی پیش در هلند که موضوع بحث ما نیز شده، بحثی مطرح شده بود در مورد واکنش یکی از آخوندهای مسلمان در هلند که گفته بود: هم جنس گرایان را باید فلان و بهمان کرد و از این قبیل. فریاد وامصیبتا و داد حقوقی نسبت به هم جنس گرایان و از این قبیل نه تنها از رادیو و تلوزیون، بلکه از هرگوشه و کناری بیرون میزد. تا حتی کسی که درس آشپزی هم میداد، اشاره میکرد که مبادا چند صباحی دیگر حکم بایکوت آشپزهای هم جنس گرا داده شود و قس علیهذا. دریکی از برنامه ها متنی را در برابر منتقدین بسیار سفت و سخت و ضد مسلمان گذاشته بودند که در آن به صراحت زنان و مردانی که با همچنس خود فلان و بهمان می کنند را میباید فلان و بهمان کرد و آنها فاقد فلان مبانی ارزشی تحت عنوان انسان هستند و از این قبیل. مردم در خیابانها میگفتند که این قانون مسلمانان هست، در آن بحث نیز. اما وقتی مجری اعلام کرد که این متن مشخصی است از کتاب انجیل و حتی از تورات. ...

            طبیعی است که ما با واقعیت مشخصی روبرو هستیم. اینکه دنیا بسیار کوچکتر از آن است که هرکسی بخواهد در گوشه ای بنشیند و نان و ماستش را بخورد. دیگر آن دوران نیست که هرکس دور سرزمینی حصار بگیرد و درون آن خدائی کند. چنین افرادی یا از عقل بی نصیب هستند و یا چاره کار را در اصرار بیش از حد روی حق و حقوق ماورائی خود دیده اند. وگرنه امروزه نمیتوان صحبت از حتی خلقت نمود که خدا زمین را آفرید و انسان را آفرید و ... از این خزعبلات که متاسفانه پایه اصلی تمامی فرهنگ هائی است که حالا با اینهمه اعوجاج هایشان در معنی و مفهوم و نگاه به جهان و چگونه گی ساخت و پرداخت آن، در تلاش هستند با یکدیگر ادغام و یا حتی یکدیگر را کنار بزنند.

            صدها سال پیشتر که هنوز انسان هائی عاقل پیدا می شد، برخی ها نشسته و سعی کردند راههائی میانی بیابند تا بتوانند تمامی ادیان را از دعوائی پوچ برحذر دارند. ماحصل کارشان شاید خود تبدیل شد به راه اندازی راه و روش هائی جدید تر و خلاصه بقول گفتنی: خر بیار و باقلی بار کن!

            در واقع بحث بر این نیست که مسلمانان و یا هلندی ها چه نوع برخوردی میبایست از خود نشان دهند و یا اگر احیاناً کسی وارد خاک هلند شده پس میهمان هست و باید همه قواعد بازی را آنگونه دنبال نماید که صاحب خانه مطرح میکند... همه اینها درک پوچی است از رابطه حیات انسان با زمین که در شکل قابل درک ما از تداوم حیات مهمترین و تعیین کننده ترین عامل زیست ماست. زمین شاید در طی چندین و چند میلیارد از حیات خود، آن میزان تغییر و تحول روی و دورن پوسته زمین به خود دیده باشد که جابجائی انسانی را روی آن تنها و تنها میتوان نماد ساده بینی و ناتوانی مان در درک و تجسم عمیق از حیات دانست. انسان هلندی و یا سرزمین هلند، اساساً نمیتواند وجود داشته باشد آنهم زمانی که مثلاً فلان دریا در فلان نقطه کره زمین نبوده باشد و قس علیهذا.

            من نمی فهمم تا چه زمانی باید درک مادی و ماتریالیستی از حیات روی زمین را فدای مصلحت های کریه امروزین قدرت هائی بکنیم که برای پوشاندن بی خردی ها و نادانی های عمیقاً ریشه دوانده در ذهن بیمار خود، ما را به مباحثی بکشانند که نه به شکل گیری اش و نه به چگونه گی گذرانش و نه به راه حل هایش نیز نمیتوان  باور درستی داشت.

            داشتن تجسمی عمیق از یک موجود زنده در خود، ابتدا به ساکن یکی از مهمترین ابزارهائی است که فرد را میتواند به سوی نگاهی همه جانبه تر به تفاوت های بی معنی موجود رهنمون گردد. باقی قضایا میشود انعکاس ساده علت و معلولی برخی حوادث و گفته ها و اندیشه ها که بیشتر به کار بازی مار و پله و شباهت پیدا میکند به حل کردن جدول متقاطع و بس.

 


نوشته شده در ساعت: 02:56 pm توسط: فرا - مرزی

  


Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments




Previous Entry Home Next Entry