سلام،
با كشته شدن تئو وانگوگ ، سینماگر هلندی به دست يه جوون مراکشی ساکن این کشور و مسائلی كه بعد از اون پیش اومد من هم به عنوان يه مهاجر تو فکر رفتم كه آخر و عاقبت این ماجرا چي میشه و اصولا این يه اتفاق ساده و بدون پیش زمینه بوده و یا مي تونه باز هم تکرار بشه .بعد از این قتل ، نه تنها تو این کشور، بلکه تو اکثر کشورهای اروپايی اين بحث در گرفته كه آیا چیزی به نام جامعه چند فرهنگی كه تا امروز ازش صحبت مي شده و كشوري مثل هلند نمونه موفق اون به شمار مي رفت واقعاً وجود داره و یا بیشتر توهم هست؟ اين كه برخورد با خارجی ها تو اکثر اين کشورها مثل برخورد ما با افغانی ها و يا برخورد عرب های شیخ نشین در کناره خلیج فارس با کارگران هندی و پاکستانی نيست کاملا روشنه. ولي به راستي ادغام خارجي ها تو جوامع اروپايي تا چه حد تحقق پيدا كرده و تا چه اندازه من و توي ايراني خودمون رو جزء راحتي از اين جوامع احساس مي كنيم؟ حالا تازه ما ايراني هاي مهاجر عمدتا از اقشار ميوني و نسبتا با سواديم ، ترك ها و مراكشي ها و ... ساير مهاجران كشورهاي اروپايي اما از همه اقشار و طبقات هستند و ادغامشون تو اين جوامع پيچيده تر از ادغام ما ايروني هاست.به ويژه در مورد مهاجران كشوري كه شمار زيادي از اونها تو يك كشور اقامت دارند بيش از اينكه ادغام و تعامل فرهنگي صورت گرفته باشه جوامع موازي ايجاد شده، به اين معنا كه افراد مهاجر مربوط به اين كشور مشخص، تو طول روز همه كارشون رو مي تونن انجام بدن بدون اين كه نياز چنداني به استفاده از زبان كشور مهمان رو داشته باشن. يعني هم محله ها و شهرك هايي وجود دارند كه اهاليشو يكسره مهاجراي هموطنش تشكيل مي دن ، هم مغاره هايي وجود دارند كه هموطنانش اداره اش مي كنن، هم وكيل و پزشك هايي هستند كه همزبون خودشونن، ، هم حتي مدارس به زبون خودشون دائر كردن. و ماهواره هم اكثر اوقات تصوير كشور مادر رو روي صفحه تلويزيون نشون ميده و كمتر بچه مجازه يا راغب مي شه كه شبكه هاي كشور محل سكونتشو تماشا كنه...به اين ترتيب استفاده از زبون كشور ساكن حداكثر به تماس هاي كوتاه و ضروري محدود ميشه.به اين ترتيب اكثر بچه هاي مهاجر موقعي كه به مدرسه ميان تسلط لازم رو بر زبون محلي ندارن و تو مدرسه هم نمي تونن اين نقيصه رو كاملا جبران كنن .بر خلاف نگاه اول، مسئله به مهاجراي كشورهاي مسلمون هم محدود نميشه، چرا كه براي مثال روس هاي مهاجر به آلمان همونقدر تو اين خصوصيات به هم شبيه اند كه ترك هاي مقيم اين كشور يا مراكشي هاي مقيم هلند و يا....
نسل هاي دوم و سوم مهاجران هم از اين جدايي و ديوار كشيدن ها و ادغام نشدن ها مبرا نيستن، چون پدر و مادرهاي اون ها رجوع به "ريشه ها و اصالت " خود،ترس از دست دادن هويت خودشون و مسائلي از اين دست رو تو ذهن و رفتار بچه ها هم نشان مي دن.20، 30 سال پيش كه موجي از نيروي كار به اروپا اومد تصور مي شد كه نسل سوم اين نيروي كار بيش از زبان پدريش با زبون كشوري كه تو بزرگش مي شه آشنا خواهد بود و جامعه چندفرهنگي خودبخود با اتكا به همين نسل دوم و سوم به وجود مي آيد. ولي واقعيت چيز ديگه اي از كار اومده، چرا كه خانواده كماكان نقش مهمي رو تو شكل دادن به هويت و توانايي زباني اين نسل ها هم بازي مي كنه.اين كه براي مثال ترك ها و مراكشي ها و الجزايري ها زياد مايل نيستند بچه هاشون رو تو كودكستان بذارن و مادرها يا خود خونه نشين هستن و بچه رو نگه مي دارن و يا اون رو حداكثر به كودكستان هاي " خودي " مي دن و يا اين واقعيت كه هنوز هم خانواده هاي بسياري از مهاجران ترك و مراكشي و .. به دخترشان اجازه سفر جمعي با همکلاسی شون رو نمي دن ، از شناي اون ها تو استخرهاي مختلط جلوگيري مي كنن و يا ميگن هر وقت كه تو مدرسه نوبت آموزش مسائل آميزشي شد دخترها از حضور تو كلاس بايد خودداري كنن و بسياري موارد ديگر طبیعتاً تماس اون ها با جامعه محل سكونت رو كم مي كنه و نوعي از شيزوفرني را درشون دامن مي زنه . يعني آدم هايي ميشن كه نه ترك يا مراكشي و يا ... خالصند و نه تونستن از همه جنبه هاي مثبت محل سكونتشون استفاده كنن. از شما چه پنهون اين پديده رو قسماً تو مهاجران ايروني كه عمدتا از سال هاي بعد از جنگ از كشور خارج شدن هم ميشه تا حدودي مشاهده كرد.اين كه برخي از پژوهش ها نشون مي ده كه ما ايراني هاي مهاجر هم، كم و بيش سر از سيستم آموزشي كشورهاي محل هاي اقامتمون در نمي ياريم و شايد به خاطر عدم تسلط خودمون به زبان محلي تلاشي هم براي آشنايي بيشتر با اين مسائل نمي كنيم خودش نشونه اي از مشكل داشتن ما هست.تو حاشيه بگم كه موقعي شنيدم كه تو ايتاليا به رغم رواج سواد آموزي عمومي، 35 درصد مردم از سواد كاربردي ( يعني خوندن يه مطلب 10 سطري و توان بازگويي اون )عاجزند مشكل ما ايراني هاي مهاجر به نظرم چندان بزرگ نيومد!
مردمان بومي و سيستم هاي اداري و آموزشي كشورهاي اروپايي هم ، بيش از اين كه واقعاً به دنبال جلوگيري از تو لاك خود رفتن مهاجرها و بيگانگي با محيط زندگيشون باشن شايد حداكثر مثل هلند بي تفاوتي پيشه كردن و مسئله رو به تسامح برگزار كردن. حالا تازه بعد از جريان وان گوگ به نظر مي ياد كه مسئله ادغام خارجي ها تو جوامع اين كشورها مسئله مبرمي شده و به ويژه متقاعد و واداركردن مهاجرها به فراگيري سطح معيني از زبان محلي داره ميره كه تو دستور كار قرار بگيره. اين كه اين اقدام تا چه چقدر در حل مشكلات و مسائل اجتماعي و اشتغال مهاجران مفيد واقع بشه سواليه كه خود مقام هاي اين كشورها هم نمي تونن بهش جواب بدن.خيلي ها هم با استناد به عدم توفيق خارجياني كه درس و رشته اي آموختن ولي بازم شغلي پيدا نكردن معتقدند كه تا زماني كه موقعيت اجتماعي آدم ها كماكان تابعي از رنگ پوست و موي سر و اسمشون باشه ياد گرفتن زبان و وحرفه هم كمكي به ادغام و انتگراسيون واقعي مهاجران نمي كنه.در رابطه با يادگيري زبان، برخي از كشورها روي طرح هاي سخت و سفتي كار مي كنن كه مثلا اگر مهاجرها حد معيني از زبان محلي رو ياد نگيرن و بچه هاشون از همون اول به كودكستان هاي مختلط نفرستن بايد بار و بنه اشان رو ببندند و بروند. برخي از اونها حتي پيشنهاد دادن كه تو مسجده و كليساهاي مهاجرها هم، به زبون محلي عبادت و نيايش انجام بشه، يعني مراكشي ها مثلا به زبون هلندي نماز بخونن و دعا كنن و تو ترك ها به زبون آلمان!!فرانسه و برخي از ايالت هاي آلمان هم كه اصولا داشتن حجاب رو تو مدارس ممنوع كردن.
به هر صورت جو افراط زا و راديكاليزه ساز بعد از 11 سپتامبر كه برخي ها اون رو فضاي جنگ تمدن ها تلقي كردن و تو اين شيپور به دميدن آغاز كردن و همچنين تشديد روند جهاني شدن كه بيشتر كشورهاي اروپايي رو در عرصه اقتصادي و توليدي دگرگون مي كنه ، اقتصادشون رو بيشتر به عرضه خدمات پيشرفته و توليدات نرم افزاري و كمتر كاربر سوق مي ده و بازار كار رو براي مردم بومي هم بحراني مي كنه طبيعيه كه چشم انداز زيست بهينه مهاجران اين كشورها و اشتغال و ادغامشون رو هم تحت تاثير قرار مي ده در موردي مثل هلند كه تصور مي شد موفق ترين جامعه چند فرهنگي اروپاست ، ظاهرا به تسامح برگزار كردن مسائل فوق و دست كم گرفتن معضلات آتي، حالا داره اثرات خودش رو نشون مي ده و صلح اجتماعي داره ميره كه آسيب پذيري بيشتري پيدا كنه. اين مسئله چندان ربطي هم به جنايت اون جوون مراكشي كه وان گوگ رو كشت نداره. در واقع اين جنايت جرقه اي بود به خرمني كه از مد تها قبل آماده احتراق بود.
خوب ، مثل اين كه مثنوي هفتاد من شد
شما هم از درك و دريافت خودتون راجع به اين مسئله بنويسيد
باقي بقايتان
نشاني
یکی از دوستان ای میلی رو برای چندنفری و از جمله من فرستاده که اونو در بالا قرار داده ام. وی نگاهی داشته به قضیه قتل سینماگر هلندی و خواسته که دوستان گیرنده ای میلش، نظر و برداشت خودشون رو چه در رابطه با نوشته اش و یا قضیه ای که رخ داده بیان کنند.
این موضوع البته در اشکال مختلف تا کنون به بحث گذاشته شده و با اینهمه آنچه که بعنوان نگاهی عمیق به قضیه معنی میده، متاسفانه تاکنون مطرح نشده است. عمده نگاه ها به ماحصل زنجیره علت و معلولی تکیه زده و چگونه گی بروز چنین حوادثی رو از زاویه میزان تلاش انسانها در ادغام فرهنگی و یا حتی مقاومت هایشان در این زمینه محدود کرده اند.
وقتی اولین بار به مجموعه مسکونی فعلی ام وارد شده و نگاهی به خانه ای انداختم که قرار بود در آن ساکن شوم، برخوردی داشته ام با همسایه هایم و از جمله سرایدار ساختمان. همه آنها بدون استثناء ازم پرسیده بودند: کجائی هستی؟ طبعاً من باید همان جوابی رو بدم که همه میدهیم. اینکه ایرانی هستم و فلان و بهمان. با اینهمه وقتی به این موضوع فکر می کردم، احساس کردم جواب من درست نیست. اینکه " من ایرانی هستم" چقدر توضیح دهنده موجودیت من هست؟ اصلاً ایرانی بودن چیست و چگونه نمایان میشه؟ آیا به رنگ پوست، موی سر، به لهجه ام در بیان کلمات هلندی، در قد و قواره ام ... نمایان میشه؟ یا در مجموعه ای از خلقیات و رفتارها و مبانی انتخابی در برخورد با قضایای مستقیم زندگی؟
هرچه هست، جواب من درست نیست. مدتهاست که این نکته در ذهنم جای باز کرده که این اسامی نیستند که انسان را تعریف می کنند بلکه آنها یک شمای بسیار بسیار نسبی و مبهم را نمایان می سازند که در یک نگرش عمیق و بنیادین، اساساً قابل تکیه نیستند.
در واقع سوال اینکه: آیا جوامع اروپائی توانسته اند مفهومی تحت عنوان جوامع چند فرهنگی را تحقق بخشند و یا راه کارهای مناسبی برای ان دارند؟ فی نفسه سوال غلطی است و بر بنیانی بی معنی تکیه زده. فرهنگ ها میتوانند مفهومی بسیار تجریدی داشته باشند و گستره اش را میتوان در پهنه زمان و در ابعاد متنوع مکانی جستجو نمود. اما وقتی میخواهیم آنرا روی زمین به بحث بنشینیم، با افراد و انسانهای مشخص روبرو میشویم و میخواهیم با میزان همراهی، همگامی و تمایل همبودی انسانها آنرا معنی کنیم. بعبارت دیگر باید سوال را اینگونه مطرح نمود: آیا جوامع مختلف ساکن در سرزمین های مختلف قاره اروپا قادر بوده اند بحران همراهی و همبودی انسانی را در محدوده جغرافیائی خود حل کنند یا نه؟
در واقع نمیتوان ابتدا پذیرفت که انسانها مجازند ترکیب اعوجاجی از تاثیرات فرهنگی و اثرات مسموم گذشته ها در ذهن خود را به هر شکلی که میخواهند بمثابه شعور فردی خود شکل دهند و آنگاه تلاش کنند چنین کرات فرضی بالای سرشان را با دیگران همراه و در هم ادغام نمایند. نمای کمیک قضیه اینگونه خواهد بود که انسانهائی را در نظر بگیریم که هرکدام بالای سر خود کراتی را حمل می کنند و آنگاه تلاش می کنند با در کنار هم قرار دادن این کرات، کره ای بزرگتر و یا در مصاف و غلبه یکی بر دیگری همه را تابعی از یکدیگر بنمایانند. حال آنکه حضور و وجود این کرات هست که مسئله اصلی بحران های موجود در جامعه بشری و جهان کنونی است. و تنها راه آن، دست کشیدن از حمل چنین جهانی و قرار دادن قوه و قدرت ادراکی خود در پیوندی زنده با همان کره ای که رویش گام بر میداریم و آنگاه در تلاش همراهی و همبودی خود با سایرین بودن. چنین همبودی را نیز نباید و نمیتوان در محدوده رابطه انسانها خلاصه نمود. حتی میتوان به حسی نیز میدان داد که میتواند خود را در یگانه گی با کلیت هستی و تمامی نمودهایش بداند.
شاید در چنین حالتی دیگر با چنان سوالی روبرو نشویم که: کجائی هستی؟ چرا که در پیوندی خردمندانه نه انسان در زندان زادگاه محل تولدش اسیر هست و نه نمادهای اندیشه ای گذشتگان وسیله ای است تا بتوان انسان را با آن دسته بندی کرد.
در واقع تا زمانی که خود در بند فرهنگ و تفکر و اندیشه گذشته اسیر هستیم، هیچگاه قادر نخواهیم بود مبانی اصلی همبودی انسانی را دریابیم. این درست همان ایرادی است که در سالهای اخیر دستگاه عریض و طویل اداری و حکومتی در هلند با بی توجهی کامل بدامش غلیطیده است. آنها همگرائی انسانی را در پذیرش نرم ها و ارزش های مورد قبول خود – یعنی هلندی های ساکن مثلاً دویست سال پیش در هلند – محدود کرده و مبانی ارزشی شان را نیز از نوع خاص ادراک خود از اخلاقیات مسیحیت اقتباس می کنند. شاید برای چنین جوامعی باید ابتدا این سوال را مطرح کرد، آیا بدون انسانهائی از فرهنگ ها و سرزمین هائی دیگر، شما خود از مبانی همسانی تبعیت می کنید؟ اعتصابات کارگری و قطب بندی های اخیر در جامعه هلند مهر باطلی بر چنین ادعائی میزند.
در پایان اشاره می کنم به دوست عزیزم نشانی که: طرح سوال شما از نیمه راه هست و نمیتوان ابتدا تمامی مسیر انحرافی زندگی انسانی را پذیرفت و حال با ابزارهائی مبهم و انحرافی به حل خردمندانه ای دست یافت. براستی که باید جهان را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.
تقی
نوشته شده در ساعت: 11:56 am توسط:
فرا - مرزی
لینک به متن