فرا - مرزی
وبلاگی برای بشردوستان بدون مرز



لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< November 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

* تماس

تنها انقلاب واقعی، تغییر در روان انسان

   1. ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان:

 قسمت اول- قسمت دوم- قسمت چهاردهم- قسمت پانزدهم


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



20.11.04
     
انتیگرایشن

  

 

سلام،

 

با كشته شدن تئو وانگوگ ، سینماگر هلندی به دست يه جوون مراکشی ساکن این کشور و مسائلی كه بعد از اون پیش اومد من هم به عنوان يه مهاجر تو فکر رفتم كه آخر و عاقبت این ماجرا چي میشه و اصولا این يه اتفاق ساده و بدون پیش زمینه بوده و یا مي تونه باز هم تکرار بشه .بعد از این قتل ،‌ نه تنها تو این کشور، بلکه تو اکثر کشورهای اروپايی اين بحث در گرفته كه آیا چیزی به نام جامعه چند فرهنگی كه تا امروز ازش صحبت مي شده و كشوري مثل هلند نمونه موفق اون به شمار مي رفت واقعاً وجود داره و یا بیشتر توهم هست؟ اين كه برخورد با خارجی ها تو اکثر اين کشورها مثل برخورد ما با افغانی ها و يا برخورد عرب های شیخ نشین در کناره خلیج فارس با کارگران هندی و پاکستانی نيست کاملا روشنه. ولي به راستي ادغام خارجي ها تو جوامع اروپايي تا چه حد تحقق پيدا كرده و تا چه اندازه من و توي ايراني خودمون رو جزء راحتي از اين جوامع احساس مي كنيم؟ حالا تازه ما ايراني هاي مهاجر عمدتا از اقشار ميوني و نسبتا با سواديم ، ترك ها و مراكشي ها و ... ساير مهاجران كشورهاي اروپايي اما از همه اقشار و طبقات هستند و ادغامشون تو اين جوامع پيچيده تر از ادغام ما ايروني هاست.به ويژه در مورد مهاجران كشوري كه شمار زيادي از اونها تو يك كشور اقامت دارند بيش از اينكه ادغام و تعامل فرهنگي صورت گرفته باشه جوامع موازي ايجاد شده، به اين معنا كه افراد مهاجر مربوط به اين كشور مشخص، تو طول روز همه كارشون رو مي تونن انجام بدن بدون اين كه نياز چنداني به استفاده از زبان كشور مهمان رو داشته باشن. يعني هم محله ها و شهرك هايي وجود دارند كه اهاليشو يكسره مهاجراي هموطنش تشكيل مي دن ، هم مغاره هايي وجود دارند كه هموطنانش اداره اش مي كنن، هم وكيل و پزشك هايي هستند كه همزبون خودشونن، ، هم حتي مدارس به زبون خودشون دائر كردن. و ماهواره هم اكثر اوقات تصوير كشور مادر رو روي صفحه تلويزيون نشون ميده و كمتر بچه مجازه يا راغب مي شه كه شبكه هاي كشور محل سكونتشو تماشا كنه...به اين ترتيب استفاده از زبون كشور ساكن حداكثر به تماس هاي كوتاه و ضروري محدود ميشه.به اين ترتيب اكثر بچه هاي مهاجر موقعي كه به مدرسه ميان تسلط لازم رو بر زبون محلي ندارن و تو مدرسه هم نمي تونن اين نقيصه رو كاملا جبران كنن .بر خلاف نگاه اول، مسئله به مهاجراي كشورهاي مسلمون هم محدود نميشه، چرا كه براي مثال روس هاي مهاجر به آلمان همونقدر تو اين خصوصيات به هم شبيه اند كه ترك هاي مقيم اين كشور يا مراكشي هاي مقيم هلند و يا....

 

نسل هاي دوم و سوم مهاجران هم از اين جدايي و ديوار كشيدن ها و ادغام نشدن ها مبرا نيستن، چون پدر و مادرهاي اون ها رجوع به "ريشه ها و اصالت " خود،ترس از دست دادن هويت خودشون و مسائلي از اين دست رو تو ذهن و رفتار بچه ها هم نشان مي دن.20، 30 سال پيش كه موجي از نيروي كار به اروپا اومد تصور مي شد كه نسل سوم اين نيروي كار بيش از زبان پدريش با زبون كشوري كه تو بزرگش مي شه آشنا خواهد بود و جامعه چندفرهنگي خودبخود با اتكا به همين نسل دوم و سوم به وجود مي آيد. ولي واقعيت چيز ديگه اي از كار اومده، چرا كه خانواده كماكان نقش مهمي رو تو شكل دادن به هويت و توانايي زباني اين نسل ها هم بازي مي كنه.اين كه براي مثال ترك ها و مراكشي ها و الجزايري ها زياد مايل نيستند بچه هاشون رو تو كودكستان بذارن و مادرها يا خود خونه نشين هستن و بچه رو نگه مي دارن و يا اون رو حداكثر به كودكستان هاي " خودي " مي دن و يا اين واقعيت كه هنوز هم خانواده هاي بسياري از مهاجران ترك و مراكشي و .. به دخترشان اجازه سفر جمعي با همکلاسی شون رو نمي دن ، از شناي اون ها تو استخرهاي مختلط جلوگيري مي كنن و يا ميگن هر وقت كه تو مدرسه نوبت آموزش مسائل آميزشي شد دخترها از حضور تو كلاس بايد خودداري كنن و بسياري موارد ديگر طبیعتاً تماس اون ها با جامعه محل سكونت رو كم مي كنه و نوعي از شيزوفرني را درشون دامن مي زنه . يعني آدم هايي ميشن كه نه ترك يا مراكشي و يا ... خالصند و نه تونستن از همه جنبه هاي مثبت محل سكونتشون استفاده كنن. از شما چه پنهون اين پديده رو قسماً تو مهاجران ايروني كه عمدتا از سال هاي بعد از جنگ از كشور خارج شدن هم ميشه تا حدودي مشاهده كرد.اين كه برخي از پژوهش ها نشون مي ده كه ما ايراني هاي مهاجر هم،‌ كم و بيش سر از سيستم آموزشي كشورهاي محل هاي اقامتمون در نمي ياريم و شايد به خاطر عدم تسلط خودمون به زبان محلي تلاشي هم براي آشنايي بيشتر با اين مسائل نمي كنيم خودش نشونه اي از مشكل داشتن ما هست.تو حاشيه بگم كه موقعي شنيدم كه تو ايتاليا به رغم رواج سواد آموزي عمومي، 35 درصد مردم از سواد كاربردي ( يعني خوندن يه مطلب 10 سطري و توان بازگويي اون )عاجزند مشكل ما ايراني هاي مهاجر به نظرم چندان بزرگ نيومد!

 

مردمان بومي و سيستم هاي اداري و آموزشي كشورهاي اروپايي هم ، بيش از اين كه واقعاً به دنبال جلوگيري از تو لاك خود رفتن مهاجرها و بيگانگي با محيط زندگيشون باشن شايد حداكثر مثل هلند بي تفاوتي پيشه كردن و مسئله رو به تسامح برگزار كردن. حالا تازه بعد از جريان وان گوگ به نظر مي ياد كه مسئله ادغام خارجي ها تو جوامع اين كشورها مسئله مبرمي شده و به ويژه متقاعد و واداركردن مهاجرها به فراگيري سطح معيني از زبان محلي داره ميره كه تو دستور كار قرار بگيره. اين كه اين اقدام تا چه چقدر در حل مشكلات و مسائل اجتماعي و اشتغال مهاجران مفيد واقع بشه سواليه كه خود مقام هاي اين كشورها هم نمي تونن بهش جواب بدن.خيلي ها هم با استناد به عدم توفيق خارجياني كه درس و رشته اي آموختن ولي بازم شغلي پيدا نكردن معتقدند كه تا زماني كه موقعيت اجتماعي آدم ها كماكان تابعي از رنگ پوست و موي سر و اسمشون باشه ياد گرفتن زبان و وحرفه هم كمكي به ادغام و انتگراسيون واقعي مهاجران نمي كنه.در رابطه با يادگيري زبان، برخي از كشورها روي طرح هاي سخت و سفتي كار مي كنن كه مثلا اگر مهاجرها حد معيني از زبان محلي رو ياد نگيرن و بچه هاشون از همون اول به كودكستان هاي مختلط نفرستن بايد بار و بنه اشان رو ببندند و بروند. برخي از اونها حتي پيشنهاد دادن كه تو مسجده و كليساهاي مهاجرها هم، به زبون محلي عبادت و نيايش انجام بشه، يعني مراكشي ها مثلا به زبون هلندي نماز بخونن و دعا كنن و تو ترك ها به زبون آلمان!!فرانسه و برخي از ايالت هاي آلمان هم كه اصولا داشتن حجاب رو تو مدارس ممنوع كردن.

 

به هر صورت جو افراط زا و راديكاليزه ساز بعد از 11 سپتامبر كه برخي ها اون رو فضاي جنگ تمدن ها تلقي كردن و تو اين شيپور به دميدن آغاز كردن و همچنين تشديد روند جهاني شدن كه بيشتر كشورهاي اروپايي رو در عرصه اقتصادي و توليدي دگرگون مي كنه ، اقتصادشون رو بيشتر به عرضه خدمات پيشرفته و توليدات نرم افزاري و كمتر كاربر سوق مي ده و بازار كار رو براي مردم بومي هم بحراني مي كنه طبيعيه كه چشم انداز زيست بهينه مهاجران اين كشورها و اشتغال و ادغامشون رو هم تحت تاثير قرار مي ده در موردي مثل هلند كه تصور مي شد موفق ترين جامعه چند فرهنگي اروپاست ، ظاهرا به تسامح برگزار كردن مسائل فوق و دست كم گرفتن معضلات آتي،‌ حالا داره اثرات خودش رو نشون مي ده و صلح اجتماعي داره ميره كه آسيب پذيري بيشتري پيدا كنه. اين مسئله چندان ربطي هم به جنايت اون جوون مراكشي كه وان گوگ رو كشت نداره. در واقع اين جنايت جرقه اي بود به خرمني كه از مد تها قبل آماده احتراق بود.

 

خوب ، مثل اين كه مثنوي هفتاد من شد

شما هم از درك و دريافت خودتون راجع به اين مسئله بنويسيد

 

باقي بقايتان

نشاني

 

            یکی از دوستان ای میلی رو برای چندنفری و از جمله من فرستاده که اونو در بالا قرار داده ام. وی نگاهی داشته به قضیه قتل سینماگر هلندی و خواسته که دوستان گیرنده ای میلش، نظر و برداشت خودشون رو چه در رابطه با نوشته اش و یا قضیه ای که رخ داده بیان کنند.

            این موضوع البته در اشکال مختلف تا کنون به بحث گذاشته شده و با اینهمه آنچه که بعنوان نگاهی عمیق به قضیه معنی میده، متاسفانه تاکنون مطرح نشده است. عمده نگاه ها به ماحصل زنجیره علت و معلولی تکیه زده و چگونه گی بروز چنین حوادثی رو از زاویه میزان تلاش انسانها در ادغام فرهنگی و یا حتی مقاومت هایشان در این زمینه محدود کرده اند.

 

            وقتی اولین بار به مجموعه مسکونی فعلی ام وارد شده و نگاهی به خانه ای انداختم که قرار بود در آن ساکن شوم، برخوردی داشته ام با همسایه هایم و از جمله سرایدار ساختمان. همه آنها بدون استثناء ازم پرسیده بودند: کجائی هستی؟ طبعاً من باید همان جوابی رو بدم که همه میدهیم. اینکه ایرانی هستم و فلان و بهمان. با اینهمه وقتی به این موضوع فکر می کردم، احساس کردم جواب من درست نیست. اینکه " من ایرانی هستم" چقدر توضیح دهنده موجودیت من هست؟ اصلاً ایرانی بودن چیست و چگونه نمایان میشه؟ آیا به رنگ پوست، موی سر، به لهجه ام در بیان کلمات هلندی، در قد و قواره ام ... نمایان میشه؟ یا در مجموعه ای از خلقیات و رفتارها و مبانی انتخابی در برخورد با قضایای مستقیم زندگی؟

            هرچه هست، جواب من درست نیست. مدتهاست که این نکته در ذهنم جای باز کرده که این اسامی نیستند که انسان را تعریف می کنند بلکه آنها یک شمای بسیار بسیار نسبی و مبهم را نمایان می سازند که در یک نگرش عمیق و بنیادین، اساساً قابل تکیه نیستند.

            در واقع سوال اینکه: آیا جوامع اروپائی توانسته اند مفهومی تحت عنوان جوامع چند فرهنگی را تحقق بخشند و یا راه کارهای مناسبی برای ان دارند؟ فی نفسه سوال غلطی است و بر بنیانی بی معنی تکیه زده. فرهنگ ها میتوانند مفهومی بسیار تجریدی داشته باشند و گستره اش را میتوان در پهنه زمان و در ابعاد متنوع مکانی جستجو نمود. اما وقتی میخواهیم آنرا روی زمین به بحث بنشینیم، با افراد و انسانهای مشخص روبرو میشویم و میخواهیم با میزان همراهی، همگامی و تمایل همبودی انسانها آنرا معنی کنیم. بعبارت دیگر باید سوال را اینگونه مطرح نمود: آیا جوامع مختلف ساکن در سرزمین های مختلف قاره اروپا قادر بوده اند بحران همراهی و همبودی انسانی را در محدوده جغرافیائی خود حل کنند یا نه؟

 

            در واقع نمیتوان ابتدا پذیرفت که انسانها مجازند ترکیب اعوجاجی از تاثیرات فرهنگی و اثرات مسموم گذشته ها در ذهن خود را به هر شکلی که میخواهند بمثابه شعور فردی خود شکل دهند و آنگاه تلاش کنند چنین کرات فرضی بالای سرشان را با دیگران همراه و در هم ادغام نمایند. نمای کمیک قضیه اینگونه خواهد بود که انسانهائی را در نظر بگیریم که هرکدام بالای سر خود کراتی را حمل می کنند و آنگاه تلاش می کنند با در کنار هم قرار دادن این کرات، کره ای بزرگتر و یا در مصاف و غلبه یکی بر دیگری همه را تابعی از یکدیگر بنمایانند. حال آنکه حضور و وجود این کرات هست که مسئله اصلی بحران های موجود در جامعه بشری و جهان کنونی است. و تنها راه آن، دست کشیدن از حمل چنین جهانی و قرار دادن قوه و قدرت ادراکی خود در پیوندی زنده با همان کره ای که رویش گام بر میداریم و آنگاه در تلاش همراهی و همبودی خود با سایرین بودن. چنین همبودی را نیز نباید و نمیتوان در محدوده رابطه انسانها خلاصه نمود. حتی میتوان به حسی نیز میدان داد که میتواند خود را در یگانه گی با کلیت هستی و تمامی نمودهایش بداند.

 

            شاید در چنین حالتی دیگر با چنان سوالی روبرو نشویم که: کجائی هستی؟ چرا که در پیوندی خردمندانه نه انسان در زندان زادگاه محل تولدش اسیر هست و نه نمادهای اندیشه ای گذشتگان وسیله ای است تا بتوان انسان را با آن دسته بندی کرد.

            در واقع تا زمانی که خود در بند فرهنگ و تفکر و اندیشه گذشته اسیر هستیم، هیچگاه قادر نخواهیم بود مبانی اصلی همبودی انسانی را دریابیم. این درست همان ایرادی است که در سالهای اخیر دستگاه عریض و طویل اداری و حکومتی در هلند با بی توجهی کامل بدامش غلیطیده است. آنها همگرائی انسانی را در پذیرش نرم ها و ارزش های مورد قبول خود – یعنی هلندی های ساکن مثلاً دویست سال پیش در هلند – محدود کرده و مبانی ارزشی شان را نیز از نوع خاص ادراک خود از اخلاقیات مسیحیت اقتباس می کنند. شاید برای چنین جوامعی باید ابتدا این سوال را مطرح کرد، آیا بدون انسانهائی از فرهنگ ها و سرزمین هائی دیگر، شما خود از مبانی همسانی تبعیت می کنید؟ اعتصابات کارگری و قطب بندی های اخیر در جامعه هلند مهر باطلی بر چنین ادعائی میزند.

            در پایان اشاره می کنم به دوست عزیزم نشانی که: طرح سوال شما از نیمه راه هست و نمیتوان ابتدا تمامی مسیر انحرافی زندگی انسانی را پذیرفت و حال با ابزارهائی مبهم و انحرافی به حل خردمندانه ای دست یافت. براستی که باید جهان را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.

 

            تقی

 

 


نوشته شده در ساعت: 11:56 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


11.11.04
     
عدالت و دموكراسي در عصر جهاني شدن

  

مورفي هوگارت
عدالت و دموكراسي در عصر جهاني شدن
نويسنده: مورفي هوگارت
مترجم: ياسمن شيباني
منبع: باشگاه انديشه 20/8/1383


يكي از بحث‌هايي كه درباره‌ي جهاني شدن مطرح است، به مسائلي ارزشي مربوط مي‌شود؛ اين كه آيا جهاني شدن خوب است يا بد؟ آيا جهاني شدن، آرمان‌شهر ايجاد خواهد كرد و يا جهنم؟ آيا جهاني شدن تاريخ را به اوج پيشرفت مي‌رساند يا به حضيض نوميدي سوق مي‌دهد؟
درباره‌ي اين مسائل عقايد گوناگوني وجود دارد. از يك سو عده‌اي، از جهاني شدن به عنوان نيروي رهايي‌بخش استقبال كرده‌اند. از نظر هواداران، روابط جهاني موجب افزايش كارايي، رفاه، دموكراسي، وحدت و صلح مي‌شود. جهاني شدن مانند مسابقه‌اي است كه همه در آن برنده مي‌شوند و همه در يك «جامعه جهاني» نوظهور از آن بهره‌مند خواهند شد. عده‌اي ديگر، جهاني شدن را برخلاف اين تصور اميدبخش، با عناوين گوناگوني چون «چپاول جهاني»، «تبعيض‌نژادي جهاني» و «دام جهاني» رد كرده‌اند. از نظر منتقدان، روابط جهاني، موجب تضعيف عدالت و دموكراسي مي‌شود. در ادامه‌ي اين نوشتار به طرح ديدگاه‌ها درباره‌ي جهاني شدن تحت عناوين عدالت و دموكراسي مي‌پردازم.

عدالت
عدالت اجتماعي از جمله‌ي نكات محوري و عمده در بحث‌هاي مربوط به جهاني شدن است. آيا مردم براي مشاركت در روابط جهاني از فرصت‌هاي مساوي برخوردارند؛ آيا جهاني شدن، خودسرانه بخش اعظم جمعيت دنيا را ناديده مي‌گيرد، كنار مي‌گذارد و سركوب مي‌كند؟ آيا مردم در هزينه‌ها و منافع جهاني شدن، عادلانه سهيم هستند؟ آيا جهاني شدن نيرويي براي عدالت اجتماعي است يا براي استثمار؟
بيشتر اظهارنظرها درباره‌ي عدالت بر جنبه‌هاي منفي تأكيد كرده‌اند، يعني اين كه ادعا مي‌شود جهاني شدن موجب تداوم و در واقع عميق‌تر شدن سلسله‌مراتب اجتماعي اختياري مي‌شود. براي نمونه، در مورد طبقه‌ي اجتماعي، عده‌اي ادعا كرده‌اند كه جهاني شدن موجب افزايش امتيازات طبقه‌ي ممتاز شده است. فاصله‌ي درآمدها در تقريباً همه كشورها بيشتر شده، زيرا محافل ثروتمند، بخش عمده‌ي منافع ناشي از جهاني شدن را به خود اختصاص مي‌دهند. همچنين عده‌اي معتقدند كه بازارهاي جهاني موجب تضعيف دولت رفاه كينزي مي‌شوند كه هوادار عدالت اجتماعي است. منتقدان نيز اغلب ادعا كرده‌اند كه جهاني‌شدن موجب تداوم و حتي تشديد بي‌عدالتي در روابط ميان كشورها شده است. از اين ديدگاه، جهاني شدن نوعي جهانخواري پسااستعماري است كه نه تنها موجب تشديد استثمار كشورهاي جنوب توسط كشورهاي شمال مي‌شود، بلكه مناطقي را كه قبلاً تحت سلطه‌ي كمونيسم بود، به فهرست قربانيان خود اضافه مي‌كند. ادعا مي‌شود كه براي كشورهاي فقير، جهاني شدن به معناي بحران‌هاي مالي و اقتصادي، تأثيرات فلاكت‌بار تعديل ساختاري در اثر برنامه‌هاي تحميل شده توسط صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني، انقياد بيشتر تجارت جهاني، مشكلات زيست محيطي بدون منافع اقتصادي و جهانخواري فرهنگي از طريق ارتباطات جهاني است. از نگاه اشخاص بدبين، جهاني شدن اين اميد و انتظار را كه استعمارزدايي به كشورهاي جنوب فرصت برابر و خودمختاري، حق تعيين سرنوشت و اراده‌ي آزاد در امور جهاني خواهد داد، نقش بر آب كرده است.
در همين حال، بسياري از مدافعان حقوق زنان، جهاني شدن را با بي‌عدالتي جنسي مربوط مي‌دانند. براي نمونه گفته مي‌شود كه زنان در مقايسه با مردان به شبكه‌هاي ارتباطات جهاني، بازارهاي مالي جهاني، مديريت شركت‌هاي جهاني و مؤسسات حكومت جهاني كمتر دسترسي دارند.
ادعا مي‌شود كه شيوه‌ي تجارت جهاني داراي تأثيرات تبعيض‌آميز جنسي است كه ممكن است به زيان زنان تمام شود. زنان در صنايع خدماتي جهاني، «كارگاه‌هاي الكترونيكي با مزد كم و ساعات كار طولاني»، «كارخانه‌هاي جهاني» در مناطق توليد براي صادرات، بخش قابل ملاحظه‌اي از كارها را با دستمزد كم و در شرايط نامساعد انجام مي‌دهند. همز‌مان با آن، دردسرها و مشكلات بازسازي اقتصادي جهاني (براي مثال، كاهش خدمات عمومي) تأثيرات نامتناسبي بر زنان گذاشته است. به همين ترتيب، برخي ادعا مي‌كنند كه روابط جهاني موجب تداوم و تشديد بي‌عدالتي‌هاي نژادي شده است. رنگين پوست‌ها نيز مانند زنان در معرض «تبعيض‌نژادي جهاني» قرار گرفته و با موانع ساختاري براي دستيابي به حوزه‌هاي جديد ارتباطات، سازمان‌ها، منابع مالي و بازارها روبه‌رو شده‌اند. چندين منتقد آشكار يا ناآشكار اعلام كرده‌اند كه مؤسسات جهاني مثل صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني داراي نگرش نژادپرستي سازماني هستند. در اين ميان، كاهش امنيت اقتصادي در كشورهاي شمال در نتيجه‌ي جهاني شدن از قرار معلوم موجب رشد تعصب نژادي به طور كلي در جامعه شده است. همچنين نژادپرستي در كنترل مهاجرت اشخاص رنگين‌پوست در به اصطلاح اقتصاد دنياي «آزاد» كاملاً آشكار است. زيردست تلقي كردن رنگين پوستان به شيوه‌اي ظريف‌تر از رسانه‌هاي گروهي جهاني با به تصوير كشيدن سياه‌پوستان به شكل قربانيان فجايع و يا به شكل سياهي لشگر نامتعارف و عجيب، نمود پيدا كرده است. ساير مفسران به بي‌عدالتي‌هاي هر چه بيشتر جهاني شدن، در حق روستائيان اشاره مي‌كنند. نواحي روستايي از جريانات جهاني كمتر از شهرها بهره‌مند مي‌شوند، زيرا جهاني شدن موجب تداوم گرايش شهري در تلاش‌هاي مربوط به توسعه مي‌شود. همچنين «نظام كشت مواد غذايي جهاني» موجب تقويت سرمايه صنعتي و مالي انبوه در نواحي روستايي شده و به امرار معاش خرده مالكان و امنيت غذايي آسيب وارده كرده است.
به خصوص، دگرگوني‌هاي جاري در اقتصاد دنيا از قرار معلوم موجب تشديد فراينده «دهقان‌زدايي جهاني» مي‌شود كه به تبع آن از روستائيان سلب مالكيت مي‌شود و آنان به محلات فقيرنشين شهري سرازير مي‌شوند. هواداران جهاني شدن استدلال مي‌كنند كه همه در يك اقتصاد جهاني، سعادتمندتر خواهند شد و به عنوان نمونه، به شيلي، چين، مجارستان، كويت و اوگاندا اشاره مي‌كنند. بسياري از مردم ممكن است طي دوره‌ي گذر به دنياي جهاني شده، دست به تلاش بزنند و برخي از طبقات و كشورها ممكن است بيشتر و زودتر از ديگران به آن دست يابند. با وجود اين، با پيروي از سياست‌هاي درست در درازمدت، همه به منافع قابل ملاحظه دست خواهند يافت. تحليل‌گران خوش‌بين معتقدند كه شركت‌ها و صنايع جهاني به زنان فرصت‌هاي بيشتري براي استخدام روزمزدي مي‌دهند، در همين حال، مؤسسات حكومت جهاني و جنبش‌هاي اجتماعي جهاني كمك كرده‌اند تا مسائل مربوط به عدالت جنسي نماي بهتري پيدا كند. حكومت‌هاي جهاني نيز فعاليت‌هاي زيادي براي پيشرفت اصول برابري نژادي و حقوق بشر به طور كلي، از جمله كودكان و اشخاص معلول انجام داده‌اند. به نظر برخي، مؤسسات اقتصادي جهاني مثل، بانك جهاني و سازمان‌هاي غيردولتي جهاني مثل اُكسفام، مشكلات توسعه‌ي روستايي را بسيار مؤثرتر از برنامه‌هاي دولتي مورد رسيدگي قرار مي‌دهند. بنابراين جهاني شدن به نفع طبقات ممتاز و ثروتمند و به زيان اقشار آسيب‌پذير است.

دموكراسي
موضوع مهم ديگر در بحث‌هاي ارزشي درباره‌ي جهاني شدن، دموكراسي است كه به معناي فراهم شدن امكانات برابر و همگاني براي همه‌ي اعضاي يك نظام سياسي براي شكل دادن به سرنوشت خود است. معناي ضمني جهاني شدن براي حكومت واقعي و توسعه‌يافته «توسط مردم» چيست؟ آيا جهاني شدن موجب تقويت مشاركت و اعلام نظر مردم در تدوين، اجرا و ارزيابي سياست‌ها مي‌شود و يا آن را تضعيف مي‌كند؟ آيا جهاني شدن موجب گسترش بحث امور همگان مي‌شود يا آن را محدود مي‌كند؟ آيا جهاني شدن موجب تقويت انتخابي بودن، شفافيت و يا پاسخگو بودن سازمان‌هاي حكومتي در برابر مردم خواهد شد يا آن را تضعيف خواهد كرد؟ عده‌ي زيادي از تحليل‌گران از جهاني شدن به عنوان فرصتي بي‌‌سابقه براي دموكراتيك سازي و ايجاد فضاي باز سياسي استقبال كرده‌اند. پس از پايان جنگ سرد، دموكراسي ليبرالي بيش از هر زمان ديگر در كشورها گسترش يافته است. حكومت‌هاي نظامي در آمريكاي لاتين و آسيا برچيده شدند. تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي به پايان رسيد. ديوار برلين در اروپا فرو ريخت. سياست‌هاي چند حزبي، انتخابات «آزاد و عادلانه» نهادهاي نمايندگي و تضمين‌هاي قانوني براي حقوق مدني در سراسر دنيا به عنوان هنجار پذيرفته مي‌شود. مؤسسات حكومت جهاني و جامعه‌ي مدني جهاني، به طور چشمگيري حقوق بشر و هنجارهاي به اصطلاح «حكومت مطلوب» را در سطح وسيعي ترويج كرده‌اند. رسانه‌هاي گروهي جهان موجب تشويق فعالان دموكراسي از چين تا نيجريه و از يوگسلاوي تا شيلي شده‌اند.
بسياري از تحليل‌گران همچنين از امكانات بالقوه‌ي مردمي كردن گسترده‌تر تكنولوژي‌هاي جهاني شدن استقبال كرده‌اند. والتر ريسون با شور و شوق خاصي چنين مي‌گويد: «عصر اطلاعات با سرعت تمام، قدرتي در اختيار مردم نقاط مختلف دنيا قرار مي‌دهد كه تا چند سال پيش ناممكن به نظر مي‌رسيد».
ارتباطات الكترونيكي موجب دستيابي شهروندان به مقادير بسيار زيادي از اطلاعات با سرعت بي‌سابقه شده‌اند. تلفن، پست الكترونيكي، راديو و تلويويزيون اين امكان را به شهروندان داده‌اند تا ديدگاه‌هاي خود را درباره‌ي مراجع دولتي بيان كنند. ارتباطات الكترونيكي همچنين اين امكان را براي فعالان اجتماعي سراسر دنيا فراهم آورده است تا با تبادل ديدگاه‌ها و هماهنگ‌سازي راهبردها، مبارزات مردمي جهان را براي تغييرات اجتماعي مترقي به راه اندازند. با وجود اين، اشخاص شكاك، برخلاف اين ديدگاه‌هاي مثبت معتقدند كه جهاني شدن با دموكراسي ناسازگار است. برخي از نويسندگان، اين نظم نوين جهاني را با «دموكراسي سطحي» و «حاكميت چندگانه» مربوط مي‌دانند كه در آن نخبگان اقليت كنترل را در دست مي‌گيرند. كلود ايك از ديدي فاجعه‌نگر، «تهديد مرگبار» جهاني شدن را توصيف كرده است كه به طور برگشت‌ناپذيري فضاي دموكراسي را تنگ‌تر كرده و مشاركت سياسي را بي‌معنا خواهد كرد. بسياري از منتقدان به ويژه بر موضوع ادعاي نارسايي دموكراسي از طريق دولت در دنياي جهاني شونده انگشت گذاشته‌اند. البته برخي از مخالفان اين اصل را رد مي‌كنند كه دولت‌ها مي‌توانند عامل مناسبي براي حكومت دموكراتيك باشند. از نظر اين مخالفان، دموكراسي صوري بر پايه صندوق‌هاي رأي در واقع نوعي سرپوش گذاشتن ظالمانه‌ بر بي‌عدالتي ساختاري است. آنان مي‌گويند همه‌پرسي و انتخابات چند حزبي كه دولت‌ها برگزار مي‌كنند چه فايده‌اي دارند، اگر كاري براي پايان دادن به بي‌عدالتي‌هاي طبقاتي، فاصله كشورهاي شمال و جنوب، تبعيض جنسي و انقياد اقليت‌ها انجام ندهند، به نظر اين منتقدان دولت‌هاي نوين هيچگاه دموكراتيك نبوده‌اند و جهاني شدن فقط موجب تشديد اين نارسايي‌هاي ذاتي مي‌شود. ساير تحليل‌گران معتقدند كه در حالي كه دولت‌ها در دوران گذشته عامل مهمي در اراده‌ي جمعي بودند، نيروهاي جهاني شدن به طور جدي موجب تضعيف امكانات دموكراتيك دولت‌هاي ملي مي‌شوند. براي مثال اين منتقدان مي‌گويند دولت‌ها نمي‌توانند به ظلم مؤسسات جهاني پايان دهند. بازارهاي مالي جهاني نيز غالباً امكانات دموكراسي و اعطاي آزادي را محدود مي‌كنند، به علاوه دولت‌ها به ويژه دولت‌هاي كوچك نمي‌توانند دموكراسي را براي شهروندان خود در رابطه با سازمان‌هاي حكومت جهاني مثل سازمان بين‌المللي انرژي اتمي و سازمان جهاني تجارت تضمين كنند. در اين زمينه، سازوكارهاي قلمروگرا مثل دولت‌ها، به طور يقين به خودي خود نمي‌توانند تضمين‌كننده‌ي اداره كردن دموكراتيك پديده‌هاي فوق قلمروي، مثل ارتباطات جهاني و مشكلات زيست محيطي جهاني باشند. بنابراين، شگفت‌انگيز است كه تعداد زيادي از دولت‌ها خط‌مشي دموكراسي ليبرال را در پيش گرفته‌اند در حالي كه دموكراسي دولت‌مدار دوران تاريخي خود را سپري مي‌كند و تاريخ مصرف آن به پايان رسيده است.
در مفاهيم دموكراسي الكترونيكي، اشخاص بدبين تأكيد دارند فقط عده كمي از مردم دنيا كه اقليت خاصي را تشكيل مي‌دهند به اينترنت دسترسي دارند. در مورد رأي دادن خانگي از طريق تلويزيون دوسويه سوم، اين شيوه موجب خصوصي‌سازي سياست و جانشين بحث مشورتي در حضور مردم همراه با اظهارنظرهاي آني و نسنجيده مبتني بر پيشداوري‌هاي شخصي مي‌شود. در همين حال، تكنولوژي‌هاي جديد اطلاعاتي و ارتباطي امكانات بي‌سابقه‌اي براي نظات ناخوانده و دستكاري افكار عمومي در اختيار مراجع قدرت قرار مي‌گذارند.
البته‌ همه‌ي منتقدان نگرش منفي ندارند؛ بسياري از آنان نيز جهاني را از ديدي خوش‌بينانه و حتي براي بازسازي دموكراسي تلقي مي‌كنند. چارچوب‌هاي نوين ممكن است شرايط بيان نيازها و خواست‌هاي مردمي و پاسخگويي به آنها را بهتر از سازوكارهاي دولت‌مدار فراهم نمايند. مثلاً برخي از تحليل‌گران از جهاني شدن به اين دليل استقبال مي‌كنند كه آن را عاملي مي‌دانند كه انتقال قدرت و اصل اختيار و تصميم‌گيري فردي را تسهيل مي‌كند و نيروي حاكم همواره در نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن با شهروندان قرار مي‌گيرد. ساير اصلاح‌طلبان بر ضرورت دموكراسي حكومت در سطح منطقه‌اي براي مثال در ارتباط با اتحاديه اروپا تأكيد دارند. ساير تحليل‌گران بحث «دموكراسي جهاني وطني» از طريق مؤسسات يا سازمان‌هاي فراجهاني را مطرح كرده‌اند. عده‌اي نيز پيشنهادهاي اختصاصي مبتني بر تشكيل مجمعي از نمايندگان عامه‌ي مردم در كنار مجمع عمومي دولت‌ها در سازمان ملل متحد را مطرح كرده‌اند. هواداران نوآوري در شيوه‌هاي دموكراسي از شكل‌گيري جامعه‌ي مدني به عنوان «چندجانبه‌گرايي از پايين به بالا» كه رفاه عمومي را دنبال مي‌كند حمايت كرده‌اند. به همين ترتيب تعدادي از نظريه‌پردازان سياسي جهاني شدن را محركي براي ظهور شيوه‌هاي جديد و مؤثر شهروندي تلقي كرده‌اند. به طور خلاصه از نظر اين نويسندگان، دموكراسي وابسته به تاريخ است و جهاني شدن به وسيله‌ي تغيير دادن اوضاع حكومت مستلزم دگرگوني دموكراسي امروزه است.


نوشته شده در ساعت: 10:13 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


     
قلب عرفات از حرکت بازایستاد

  

            پایان یافتن آخرین آثار حیات در جسم عرفات، بطور رسمی اعلام شد. از ساعت هفت صبح که تلویزیون رو روشن کردم، بطور یکنواخت با انواع نظراتی برخورد کرده ام که بسیاری از نام های مطرح در سیاست و در ساختارهای جوامع مختلف مجبور به بیانش شده اند.

            عرفات که انگار دو هفته پیش در سراشیب سختی برای مردن قرار گرفته بود، شاید چندین سال با تلاش عمومی برای خارج شدن از صحنه سیاسی روبرو شده بود. وی یکی از بازماندگان نسلی از روشنفکران و شرکت کنندگان در مقابله های سیاسی در جهان بوده که فعالیت سیاسی اش را از سازمان دهی محافلی کوچک شروع  و تداوم و گسترش آن تا یک سازمان سیاسی نظامی مخفی کار و چریکی را پیش برده بود.

            پذیرش افرادی نظیر عرفات در آن دوره را هیچ گاه نباید صرفاً از دریچه ای نگاه  کنیم که قرار گرفتن افراد در بالای ساختارهای دولتی و سیاسی را تنها و تنها به حق رای و انتخابات و امثالهم منوط می کنند. افرادی همچون عرفات در دوره ای مبارزه را شروع و دنبال کرده اند که در بخش بزرگی از جهان نه تنها قوانین استعماری با قدرت تمام حضور داشت و عناصر دست نشانده قدرت های سیاسی و نظامی جهان روی کار می آمدند، بلکه بوده اند افرادی که با استفاده از نیروهای نظامی و کودتا و امثالهم رهبر بودنشان را بر جامعه و بخش بزرگی از نیروهای اجتماعی تحمیل می کردند.

            در کنار اینها شاید بتوان از عناصری هم نام برد که با استفاده از سلسله مراتب مذهبی به جایگاه هائی دست می یافتند که قادر باشند با توده های وسیع تری در تماس باشند و بر آنان حکم برانند. و افرادی امثال عرفات، تنها و تنها به تمایل مستقیم و ندای قلب خود توجه می کردند که آنها را بسوی مقابله و مبارزه با نقش و حضور زور در زندگی روزمره مردم میکشاند.

            برای من اسم عرفات مترادف است با بسیاری از نام هائی که در سرزمین ما نیز همان راه را انتخاب کرده بودند. برای من هم این نکته روشن است که وقتی چند نفر محفلی تشکیل میدهند و  مبارزه ای را آغاز می کنند، جذب نیرو و گسترش ساختارشان همزمان رهبری آن چند نفر را بر بقیه تحمیل می کند. منطق مبارزه مخفی امکانی نمیدهد تا تجمع آن افراد را تجمعی از انسانهای خردمند بنامیم. اما همه اینها در فضائی رخ میداد که حتی تشکیل یک تیم فوتبال هم با ترس و لرز پیش برده میشد.

            شاید سالها از علاقه مندی عمومی بر شکل دادن چنان ساختارهائی و دنبال کردن مبارزه از همان مسیر و سیاق گذشته است. حتی اگر در اینجا و آنجا هم بشنویم جوانانی هستند که هم اکنون فعالیت های محفلی خاصی را نیز سازمان میدهند.  اما چنین تلاش هائی کیفیتاً با تلاشی که امثال عرفات و گستره وسیعی از جوانهای سالهای پنجاه تا هفتاد قرن گذشته را به خودش کشانده بود، تفاوت بنیادین دارد. امکانات وسیع ارتباطی کنونی در جهان زمینه های مناسبی فراهم می آورد تا علاقه مندان واقعی برای مبارزه را شناسائی کرده و از سوی دیگر در تعین اهداف مبارزه نیز میتوان از تجارب و اثرات مستقیم مبارزات سایرین در سرزمین های دیگر آشنا شد.

            شاید امثال عرفات آخرین بازمانده های سمبلیک چنان مبارزاتی باشند. سمبل هائی که مثل خاری در چشمان همه آن نیروهایی بوده اند که با تکیه به زور، سرمایه و قدرت در مقامهای رهبری سیاسی و اقتصادی جهان و در مناسباتی پنهان قرار گرفته بودند. چه، همه آنانی که با آرای مستقیم و با تکیه به انتخاب مستقیم و معقول جامعه خود به قدرت های سیاسی رسیده اند، هیچ گاه با چنین افرادی مشکل نداشته اند. حتی افرادی همچون اسحاق رابین نیز پذیرفت که دستهای وی را برای صلح بفشارد.

            عرفات نیز جزء آن عده افرادی بوده که اعتماد و پذیرش خود را ذره ذره شکل داد و علیرغم میل باطنی بسیاری در جهان امروز، خود به یکی از چهره های مطرح در سیاست تبدیل شود و نامی مشخص در فعل و انفعالات سیاسی قرن بیستم را شکل دهد.

 

 

 


نوشته شده در ساعت: 09:32 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


4.11.04
     
1

  

این نوشته در تاریخ چهارم نوامبر در ایران امروز منتشر شده است. از آنجائی که به نظرم این نوشته ای است جالب، بهمین دلیل اونو در این وبلاگ قرار داده ام.

 

در حاشيه انتخابات رياست جمهوری آمريکا و پيامدهای آن

سياست‌هايی متفاوت؟

 

سعيد شروينی

 

sherwini@hotmail.com
چهارشنبه 13 آبان 1383

 

به رغم درگير بودن ارتش آمريكا در جنگی بن بست گونه در عراق، به رغم بزرگترين كسری بودجه تاريخ آمريكا، به رغم محدوديت های محسوس برای آزادی های مدنی و اجتماعی در خود كشور، به رغم كاهش بی سابقه ماليات ها به نفع اقشار متمول و ثروتمند و به ضرر درآمدهای دولت برا ی خدمات اجتماعی ، به رغم افزايش بيكاری در 4 سال گذشته و به رغم مذهب زدگی كم سابقه سياست های دولت بوش ، وی توانست در انتخابات ديروز بر رقيب خود جان كری پيروز شود و برای يك دوره ديگر ساكن كاخ سفيد باقی بماند. در تاريخ آمريكا كمتر سابقه داشته است كه جامعه اين چنين به لحاظ سياسی به جنبش و جوش درآيد، كارزارهای بزرگ حمايت از نامزدان تشكيل شود و حزب دمكرات به لحاظ كمك های مالی دريافتی به چنين ركوردی برسد. به لحاظ كسب آراء نيز به قول شهردار سابق نيويورك جرج واكر بوش بيشترين رای را در تاريخ آمريكا به دست آورده است.

 

بسياری از كارشناسان نظرسنجی و انتخاباتی را گمان بر اين بود كه شركت هر چه بيشتر مردم در انتخابات عملا به نفع دمكرات ها تمام خواهد شد. اين گزاره نيز در انتخابات ديروز مصداقی نيافت و اگر محاسبات بعدی خلاف ارزيابی های اوليه را ثابت نكند می توان گفت كه تحرك بی سابقه انتخاباتی نه لزوما جوانان ،آنگونه كه گمان می رفت ، بلكه ساير اقشار و گروه های جمعيتی را شامل شد و اين ها نيز لزوما رای خود را به كری نداده اند. اين نيز هست كه آرای زنان ،سياهپوستان، آمريكای لاتينی تبارها و گروه های ديگر اجتماعی كه گمان می رفت كفه ترازو را به نفع نامزد دمكرات ها سنگين كند چنين گرايشی را تبارز نبخشيد.

 

علت شكست كری را شايد بيش از همه در يك چيز بتوان خلاصه كرد: محافظه كاری جامعه آمريكا. آمريكايی ها در بسياری از موارد به مصداق مثل معروف "هنگام رقابت در اسب سواری نبايد اسب را عوض كرد" از ريسك تعويض رييس كشور در بحبوبه بحران خارجی و درگير بودن كشورشان در جنگ امتناع كرده اند. برای اين مردم كه چه به دلايل واقعی و چه از رهگذر سوء استفاده نئومحافظه كاران گردآمده در كاخ سفيد از حادثه 11 سپتامبر هنوز هم از كابوس و دهشت اين اتفاق دهشتناك رهايی نيافته اند بوش با شعار و تاكيدهايش در مبارزه عليه تروريسم و تامين امنيت، در مقايسه با كری نامزد مقبول تری به شمار آمده است. كری با زيگزاگهايش و با گفتن اين سخن واقعی كه تروريسم هم بايد مثل فحشاء همچون يك ناهنجاری و معضل اجتماعی تلقی گردد و با آن برخوردی درازمدت و چندگانه تدارك ديده شود نتوانست بخش بزرگی از جامعه " 11 سپتامبر زده " را قانع كند كه در تامين امنيت ، در مهار تروريسم و يا در به سرانجام رساندن جنگ عراق بهتر از بوش عمل خواهد كرد. به عبارت ديگر گرچه هنوز بن لادن جولان می دهد و پيام های تهديدآميز می فرستد، گرچه جنگ عراق بستر مناسب تری برای رشد تروريسم فراهم آورده است و گرچه سياست خاورميانه ای بوش نيز در اين راستا عمل كرده است اما ظاهرا شعارهای به ظاهر پرابهت ، پولاريزه ساز و مبتنی بر تقسيم جهان به نيروهای خيروشر كه از سوی وی طرح شده اند نسبت به برخوردهای پراگماتيك تر و مبتنی بر اجماع بيشتری كه از سوی كری عنوان می شدند همچنان در نزد مردم آمريكا از جذابيت بيشتری برخوردارند.

 

سويه ديگر رفتار محافظه كارانه مردم آمريكا در انتخابات اخير را می توان در نظر سنجی های اوليه ای كه از اولويت های مطرح در نزد اين مردم تهيه شده مشاهده كرد. در اين نظر سنجی ها مسائل اخلاقی و مذهبی، اقتصاد و جنگ عليه تروريسم به ترتيب اولويت های اول تا سوم پرسش شوندگان بوده اند. بی سبب نبود كه كارل روو، رييس ستاد انتخاباتی جرج بوش درشعارها و تاكتيك های انتخاباتی خود توجه ويژه ای را معطوف به تحرك درآوردن 4 ميليون مسيحی مذهبی يی كرده بود كه سال 2000 تمايلی به آمدن به پای صندوق های رای نشان نداده بودند.

 

چندی پيش از انتخابات، جرج بوش با توجه به حساسيت های اخلاقی كه مسيحيان محافظه كار ظرف 50 سال گذشته با استفاده از انواع و اقسام شيوه های تبليغی و پيام رسانی در جامعه سرايت داده اند كوشيد ممنوعيت ازدواج همجنسگرايان را در قانون اساسی وارد كند. او می دانست كه اين طرح در كنگره شكست خواهد خورد اما برايش می ارزيد كه برای جلب توجه و آراء جامعه ای كه نسبت به دهه های گذشته بيش از پيش از مذهب و تبليغات كشيشان بنيادگرا و محافظه كار متاثر شده است چنين اقدامی را انجام دهد. گفتن ندارد كه 11 سپتامبر و پيامدهای روحی آن نيز بستر مناسب تری برای رواج و گيرايی تبليغات مذهبی فراهم آورده است.

 

همزمان با انتخابات رياست جمهوری دستكم در 11 ايالت آمريكا نيز مسئله ازدواج همجنسگرايان به همه پرسی گذاشته شده بود. مخالفت همه اين ايالات با رسميت يافتن چنين زندگی های مشتركی خود نشانه ای از حساسيت ها به مسائلی از اين دست بود. به اين ترتيب می توان گفت كه تاكيد منفی محافظه كاران بر گرايش های ليبرال جان كری در مورد ازدواج همجنسگرايان، سقط جنين و آزادی تحقيق و كاربرد سلول های بنيادين جنينی برای درمان بيمارهای لاعلاج سهم معينی در جلب نظر نيروها و اقشار محافظه كار جامعه آمريكا داشته است

 

در روزهای آتی ارزيابی آرای به صندوق ريخته شده و تدقيق انگيزه های رای دهندگان طبعا شمای كاملتر از چند و چون و دلايل پيروزی بوش و شكست كری به دست خواهد داد. با اين همه يك نكته از هم اكنون روشن و قابل تاكيد است و آن اين است كه جامعه آمريكا به طرز كم سابقه ای قطبی و پولاريزه شده است. امروز بوش و دولت وی در برابر اين مسئله قرار گرفته اند كه آيا اين شكاف كه پيروزی خود را ظاهرا مديون آن هستند را به سود احيای حد معينی از اجماع و انسجام ملی كنار خواهند گذاشت و كم و بيش در مقام نمايندگی طيف های گسترده تری از جامعه برخواهند آمد يا به سبب دينی كه نسبت به رای نيروهای مذهبی و محافظه كار پيدا كرده اند همچنان همان سياست های 4 سال گذشته را حتی در ابعادی شديدتر ادامه خواهند داد؟

 

تا آنجا كه به حزب دمكرات بر می گردد شكست ديروز ،با توجه به نيرو و اميدی كه برای اين انتخابات بسيج شد، می تواند تا مدت ها حد بالايی از سرخوردگی ، آشفتگی و بحران را در اين حزب در پی داشته باشد.چنين وضعيتی به خود آمدن حزب و تامل در اشتباهات و خطاهايی كه داشته و تدوين يك سياست انتخاباتی كارا برای دور بعد را طبعا آسان نخواهد كرد. هستند دمكرات هايی كه با اشاره به آماده شدن كسانی مانند هيلری كلينتون برای دور بعدی انتخابات رياست جمهوری توان يابی و انسجام دوباره حزب را كار مشكلی نمی دانند اما چه در اين مورد، چه در مورد شرايط احتمالا متفاوت و عادی تری كه انتخابات آتی در آن برگزار خواهد شد و چه در مورد تفاوت ها در سيما و برنامه حزب دمكرات در انتخابات يادشده قضاوت را بايد به عهده زمان گذاشت

 

در عرصه بين المللی نيز اينك اين سوال مطرح است كه بازی دولت بوش در اين عرصه چه مولفه های جديدی را به نمايش خواهد گذاشت؟ تجربه دولت های نيكسون و ريگان به مثابه دو دولت با سياست های خارجی نسبتا تهاجمی نشانگر آن است كه در دور دوم زمامداري اشان سياست آنها رو به تعديل رفته است. افزون بر اين ، در دست انداز افتادن پروژه جنگ عراق همين حالا هم نئومحافظه كاران تندرو درون دولت بوش را با انزوا و چالش های معينی مواجه كرده است و كسی مثل كالين پاول با سياست های متعادلترش ادامه كار خود با دولت بوش را به " شرايطی " منوط كرده است كه مهمترين آنها كاسته شدن از نفوذ محافل فعال در وزارت دفاع تواند بود. اين نيز هست كه همكاری آمريكا با اروپا در مورد مسئله هسته ای جمهوری اسلامی و نيز تدارك برگزاری كنفرانس بزرگ عراق در مصر در ماه جاری همين حالا هم از چرخشی معين در سياست دولت بوش چه در قبال سازمان ملل و چه در قبال متحدين دور و نزديك آمريكا حكايت دارد. طبيعی است كه چنين نرمش ها و چرخش هايی در مورد ساير مسائل منطقه ای و بين المللی نيز بروز كند. حد اين تعديل ها تابعی از كشاكش و توازن نيروها در دسته بندهای سياسی جامعه آمريكا و در درون كنگره و نيز ميزان تاثير عوامل و روندهای بين الملی خواهد بود. شايد آموزه مهم 4 سال گذشته برای سياست خارجی دولت بوش اين باشد كه در جهان تك قطبی شده نيز، اعمال رهبری كار آسانی نيست و چنين گرايش و سودايی به ويژه با يكجانبه گرايی و اعمال صرف زور حاصل نمی شود. به خصوص جنگ عراق و روندهای پيش و پس آن نشان داده است كه جهان جهانی شده پيچيده تر و نارام تر از آن است كه به سلطه سخت افزاری مورد نظر نئو محافظه كاران تن در دهد. بايد منتظر بود و ديد كه اين آموزه چه اهميت و نقشی در سياست ها و برنامه های خارجی دولت آينده بوش بازی خواهد كرد.

 

 

 

 


نوشته شده در ساعت: 12:09 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما