فرا - مرزی
وبلاگی برای بشردوستان بدون مرز



لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< November 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

* تماس

تنها انقلاب واقعی، تغییر در روان انسان

   1. ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان:

 قسمت اول- قسمت دوم- قسمت چهاردهم- قسمت پانزدهم


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



21.11.04
     
به نقل از اخبار روز: یکشنبه اول آذر ۱۳۸۳

  

آواي ناشنيده و مردان تنها

هيچ كشفي دنياي سدهء ميانه را آنگونه به لرزه نينداخت كه كشف اين حقيقت كه زمين كروي ست. كشيش هائي كه آهنگ در آتش افكندن گاليله (١) را كرده بودند، از اين كه دانش اين مرد تا چه پايه خطرناك است، احساس كاملاً درستي داشتند. آنان از سوزاندن گاليله چشم پوشيدند، در عوض دنياي سدهء ميانه به آتش كشيده شد. (از آواي ناشنيده)

نوشتهء پيتر بم نويسندهء آلماني، برگردان: ع. سالك

 

 

 

 

آواي ناشنيده

هيچ كشفي دنياي سدهء ميانه را آنگونه به لرزه نينداخت كه كشف اين حقيقت كه زمين كروي ست. كشيش هائي كه آهنگ در آتش افكندن گاليله (١) را كرده بودند، از اين كه دانش اين مرد تا چه پايه خطرناك است، احساس كاملاً درستي داشتند. آنان از سوزاندن گاليله چشم پوشيدند، در عوض دنياي سدهء ميانه به آتش كشيده شد.

كارل پنجم (٢) نه بخاطر فضائل فرمانروائي برجسته اش بلكه بخاطر اين گفته اش كه در امپراتوري او خورشيد هيچگاه غروب نمي كند، در حافظهء مردم مانده است.

در اين فاصله، ستاره شناسان، ميليون ها ستارهء جديد كشف كرده، دريافته اند كه جهان در حالت انفجار است. تأثير اين يافته ها بر روان انسان بسي شگرف است.

پيش تر ها هم جهان، محنت سرائي اي (٣) بيش نبود. اما با اين وجود در آستانهء دروازه هاي بهشت قرار داشت. مهمترين چيزي كه در آن يافت مي شد، روح فنا ناپذير انساني بود. در آن روزگاران هنوز مردم دلائلي، براي كمي غرور در اختيار داشتند. خورشيد بهنگام نيمروز بر فراز سرشان جا داشت و انسان مركز كائنات بود. اما انسان ها فروتن و محجوب بودند، خدا را شكر مي كردند و به آسمان مي انديشيدند. امروز، چون دچار اين توهم شده ايم كه مي دانيم در ابديتي باورنكردني ميكروب هاي مضحكي بيش نيستيم، آري امروز، آسمان را از ياد برده، مغرور شده ايم. هر گونه قدر شناسي خود نسبت به نعمات زميني را از دست داده ايم و با دنيا بگونه اي برخورد مي كنيم كه انگار اسباب بازي ناچيزي براي سرگرمي ماست.

يك خلبان ايتاليائي با هواپيماي خود به سرعتي برابر هفتصد و ده كيلومتر در ساعت دست يافته، پس فاصلهء زيادي از هزار كيلومتر در ساعت نداريم. چنين سرعتي تقريباً برابر سرعت صوت است. هزار كيلومتر در ساعت تقريباً همان سرعتي ست كه زمين با آن به دور خود مي چرخد. خلبان هزار كيلومتري مي تواند ادعا كند كه در هواپيماي او خورشيد غروب نمي كند. وه كه آنوقت چنين دستاوردي چه پايه اسباب غرور ما مي شد! در حالي كه تازه آنوقت، در نهايت، دليلي در دست داشتيم كه كاملاً فروتن باشيم.

 ببين تفاوت با كارل پنجم از كجاست تا بكجا! گرداگرد تخت او، از شرق تا غرب، امپراتوري اش گسترده بود. خلبان، اما صاحب چيزي جز يك صندلي نيست كه تازه روي آن هم با كمربند بسته شده. امپراتوري جهاني هبسبورگي ها (۴) به ميزان سطح يك تكه نشيمنگاه شلوار چرمي، آب رفته و اكنون ما را خيال برداشته و احساس غرور مي كنيم.

و حال چگونه است كيفيت روان فنا ناپذير انسان خورشيدي طراز نو با تكهء نشيمنگاه شلوار چرمي؟

حتا قادر به شنيدن اسم خودش هم نيست. تازه اگر هم مي خواست خطاب دلگرم كننده اي را بخويشتن روا دارد، نمي شد. به خود بانگ مي زند: ”پيتر“. اما كلام، از دهانش كنده مي شود و او بدينسان، در فضا صفير مي كشد، با آواي نام خودش در دنبالش، كه قادر نيست به او برسد، توسري خوري كه خارج مي خواند، نمونهء شايسته اي از تمدن ما و دليل  شكوهمندي بر اين كه از روح فنا ناپذير، چه كارها كه ساخته نيست.

اينسان، تنها يك دلخوشي براي ما باقي مي ماند و آن اين كه هر مخزن بنزيني روزي خالي مي شود. انسان خورشيدي در تروين بريتسن (۵) به زمين باز مي گردد. نيمهء شب وسط مزرعةء سيب زميني مي ايستد. موتور خاموش مي شود. خرگوش ها، گنگ، نگاه مي كنند. انسان خورشيدي به بالا سر خود، نگاهي به ماه آرام و متين مي افكند. بناگه همچون پرنده اي، از مخمل دوردست ها، آواي از نفس افتاده اي پرواز كنان از راه مي رسد و در اوج خاموشي شبانگاهان تنين در مي اندازد ”پيتر“ !

اين، آن روح فنا ناپذيري ست كه خويشتن را مي خواند. صدايش، ناشنيده به خاموشي مي گرايد.

 

(١) Galileo Galilei (١۵۶۴-١۶۴٢)

ستاره شناس و فيزيكدان ايتاليائي، كه با تلسكوپ، صحت نظريهء كوپرنيك را نشان داد. دادگاه   تفتيش عقايد او را به بدعت گذاري محكوم كرد.

(٢) Karl v

از فرمانروايان خاندان هبسبورگ اتريش

(٣)  Jammertal

اصطلاحي در انجيل بمعني درهء محنت يا درهء اندوه كه معادل انگليسي آن

 است.Vale of tears 

(۴) Habsburg

خاندان فرمانروائي اتريش از ١٢٨٢ تا ١۹١٨. امپراتري هبسبورگ كه ” هرگز خورشيد در آن غروب نمي كرد“ از كوه هاي كارپات تا فيليپين كشيده شده بود.

(۵) Treuenbrietzen

  تروين بريتسن شهر كوچكي ست در آلمان با مناظر طبيعي زيبا و بناهاي تاريخي فراوان.   

 

 

 

مردان تنها

هر از گاهي، در شهر بزرگ، كنار ديوار اسكله اي مرد تنهائي را مي بينيم كه سرگرم قلاب اندازي ست. كمتر پيش آمده كه رهگذري شاهد آن باشد كه چنين مرد تنهائي براستي هم يكبار از آب ماهي گرفته باشد. اين اما تنها به دليل آنست كه رهگذر، شكيبائي لازم را در تماشا نداشته است.

اين درست است كه وقتي انسان مايع غليظ قهوه اي رنگي را مي بيند كه از وسط شهر مي گذرد، آسان به اين نظر نمي رسد كه درون آن، ماهي قادر به شنا باشد. اما ماهيگير، تنها قهرمان شكيبائي نيست. پيغمبر ايمان هم هست. هيچ آبي برايش آنقدر كدر نيست كه نتواند در آن براي ماهيگيري تلاش كند.

گهگاه مزد ايمان، يك ماهي آزاد است.

مردان تنهاي كنار اسكله هاي شهرهاي بزرگ، كم شمارند. اما در آلمان هشتاد هزار ماهيگير وجود دارد. اين آئين برادري سوته دلان است كه بر لب نهرهاي زندگي نشسته. آنان باندازهء ماهيان خاموشند اما براي اقتصاد ملت از اهميتي بزرگ برخوردارند.

وقتي ما در آلمان هشتاد هزار ماهيگير داريم، در اينصورت هيچ چيز از اين واقعيت مسلم تر نيست كه ما در آلمان هشتاد هزار فيلسوف داريم. اين مردان در اينجا  به بر پائي يك امپراتوري دست زده اند كه تا كنون از ديد عامه پنهان بود.

ماهيگيري را ورزش بشمار آوردن بمعني نشناختن ورزش و نيز ماهيگيري، هر دو است. ورزش در خدمت فعال سازي بدن و شخصيت است و بدون مزد، گر چه نه شهرت، انجام مي گيرد. ماهيگيري در خدمت فعال سازي روح است و ثمرات آن را مي توان با نمك و تره بعنوان شام خورد. ماهيگيري يگانه فلسفه اي ست كه آدم از آن سير مي شود. همچنين يگانه كار بدون فعاليت است. همچنانكه مي بينيم، فلسفه اي كه چنين خصلتي دارد و كاري كه چنين صفاتي دارد، شايستهء آنند كه آرمان هشتاد هزار مرد بالغ باشند. ماهيگيري در شكيبائي و در اميد صورت مي گيرد، يعني دو خصلتي كه يكي از آن ها مفيدترين و آن ديگري اجتناب ناپذير ترين خصلت هاست براي تحمل  دشواري هاي زندگي.

مگر نه اينست كه ما همه كنار آب روان زندگي نشسته، ريسمان به آب انداخته ايم با انديشهء خوشبختي مان؟ سيگارفروش قلاب انداخته تا آدم سيگاري به تور بزند، شاعر قلاب انداخته تا تخيل صيد كند، سلماني مترصد صيد مشتري، پزشك مترصد صيد بيمار است.

پيامبر، قلاب انداخته تا مؤمن بگيرد، پژوهشگر بدنبال شهرت است، سياستمدار در پي توفيق است. ما همه قلاب انداخته ايم تا پول صيد كنيم. و زنان همه قلاب انداخته اند كه ما را بگيرند. بي ترديد آنان طولاني ترين صبر و بيشترين اميد را دارند و از اينرو بزرگترين توفيق هم نصيبشان مي شود. دور تا دور، چوب هاي قلاب خش خش مي كنند. و همواره وقتي ريسمان قلاب ها گره مي خورد، درگيري پيش مي آيد. و بمراتب بيشتر از جايزهء نوبل، انسان لنگه كفش كهنهء چرمي نصيبش مي شود.

هشتاد هزار ماهيگير، دور تا دور كشور نشسته اند، هشتاد هزار يادمان شكيبائي و اميد. ساعت ها درون آب نگريستن، شن هاي ته آب را شمردن و شام ماهي قزل آلاي تازه خوردن، آن حياتي ست كه آدم دلش مي خواست. هشتاد هزار آنقدر عاقل هستند كه دستكم گهگاه حياتي اينچنيني براي خود دست و پا كنند.  جاي آن داشت كه اين پايه خردمندي در زمينهء كارهاي عمومي مورد ارزيابي قرار مي گرفت.

براي ماهيگيري در آب هاي كدر، ماهيگيران كمتر از سياستمداران نگران كننده اند.

” ماهيگير، از بيست و پنج سال پيش تا كنون!“

چه توصيه اي!                         


نوشته شده در ساعت: 09:54 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


     
ادامه صحبت درباره انتیگریشن

  


دوست عزیزم نشانی لطف کرده و نوشته زیر رو در ادامه بحث مهاجرت و درک متقابل انسانهایی از فرهنگ های مختلف فرستاده.  عین نامه ایشان را در پائین قرار داده ام

تقي عزيز،  با سلام.

...

مطلبي رو كه در پاسخ به سياه مشق من در مورد مهاجران نوشته بودي خوندم. شعر حافظ به ذهنم خليد كه " آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست/// عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدمي." ولي تقي جان، واقعيت هاي سخت زميني داتما آدمو رو به همين جهان خاكي با همه پست و بلند و خوب وبدش برمي گرونن و شعر مولانا رو تو گوش طنين انداز مي كنن كه " چندين هزار اميد بني آدم ///طوقي شده بر گردن انسان بر."

 

بشر امروزي تو هر جامعه اي هنوز هم خودش رو با مسئله اي به نام هويت (ملي) درگير مي بينه. اون سوالي هم كه از تو به هنگام ديدن خونه شده اصل و اساسش تو همين پرسشه. يعني پرسش كننده مي خواسته بدونه كه تو تا چه حد با معيارها و نرم هاي فرهنگي و قومي و تاريخي اون دمسازي و فورا رفتار تو رو با "  هويت " خودش معين كنه و طبعا رفتار خودش رو هم بر همين اساس با تو تنظيم كنه. به عبارت ديگه حد پذيرش تو در هر جامعه " غيرخودي" بسته به اينه كه تا چه حد خودتو با مباني اوليه فرهنگ و هويت اون جامعه و از جمله زيان اون منطبق كني. هر چقدر هم كه كشوري " باستاني تر" باشه اين حساسيت نسبت به توي غيرخودي بيشتره. بي خود نيست كه براي مثال برخورد جامعه قديمي تر فرانسه با خارجي ها با برخورد جامعه جديدتر آمريكا با بيگانگاني كه پا بهش مي ذارن  تفاوت هايي داره. دقت هم كه كني مي بيني تو مواقع بحراني اين بحث هويت تو جوامع بيشتر مطرح مي شه. و مگر ما كه جامعه امون توي اين سال ها دچار بحرانه دائم به اين بحث برنمي خوريم. جامعه آمريكاي خارجي پذيز هم بعد از 11 سپتامبر با اين مسئله درگير شده و ديگه تولرانس و عدم حساسيت قبلي رو نسبت به خارجي ها نداره. تو هلند و آلمان و فرانسه و ..هم چه مسائل اقتصادي، چه مسائل مربوط به كم رنگ شدن اقتدار ملي و فرهنگي  در سايه تقويت اتحاديه اروپا، چه مسائل مربوط به وضع خارجي ها در اين كشورها و چه واقعيت ها و تبليغات پس از 11 سپتامبر ميزاني از بحران رو دامن زده و اين جوامع هم كم و بيش در اين بحران ، به وپژه با اغواگري و تبليغ نيروهاي راست دوباره بحث هويت و دفاع از چهارچوب اون رو عمده مي كنن. طبيعيه كه تو چنين مواقعي (به نادرست) نوك حمله متوجه محافل و گروه هايي ميشه كه ظاهرا اين هويت رو به خطر انداختن و اون را با تهديد مواجه كردن.اگر زندگي امن و رفاه رو هم جزيي از اين هويت متاخر كسب شده بدوني اونوقت بحران اقتصادي هم كه پيش مي ياد گناهش به گردن اون هايي انداخته ميشه كه "ازخارج" اومدن، محل هاي اشتغال رو غصب كردن و يا بدون اين كه سهمي در ساختن سيستم خدمات اجتماعي داشته باشن سربار اون شدن  و "چهره" و "امنيت" شهرها رو هم عوض كردن.

 

با اين بحث مي خوام بگم كه با مختصات كنوني جامعه بشري ، هيچ كشوري در درازمدت ايجاد جامعه كاملا موازي و فاقد حد معيني از تعامل رو در خودش تحمل نمي كنه و اون رو در اولين چالش و حادثه اي كه پيش مي ياد  كم و بيش تهديدي عليه "هويت" و مرزهاي تشخص خودش تشخيص مي ده و باهاش در مي افته. جالبه برات بگم كه بعد از حمله اول آمريكا به عراق و متعاقب اون حمله ارتش صدام حسين به شيعه ها و كردها ، بخشي از كردهاي اين كشور به مناطق كردنشين ما پناه آوردن.كردهاي ما هم اغلب ازشون خوب استقبال كردن. بعد از چند ماه كه اين كردها به عراق بازگشتن گزارش مخفيانه اي وزارت اطلاعات از درك و برداشت كردهاي ما براي مقامات تهيه كرده بود كه همون روزها به بيرون درز كرد. تو اين گزارش اومده بود كه كردهاي ما با رفتن كردهاي عراق احساس خوشايندي داشتن، چون به رغم ريشه هاي مشترك ؛ زندگي در دو كشور با دو فرهنگ ، ساختار و تاريخ متفاوت شده تا حدودي "هويت ها" ي متفاوتي رو تو اون ها به وجود آورده بود و طبيعي بود كه تفاهمي كه ابتدائا انتظارش مي رفت شكل نگرفته بود. كما اينكه امروز كرد تركيه شايد با ترك هاي اين كشور مشتركات بيشتري داشته باشه تا با كردهاي ما و يا كردهاي عراق.

 همين امروز تو جنگي كه تو ساحل عاج درگرفته هم همين مسئله بحران و چنگ زدن به خلوص هويت نقش عمده اي رو بازي مي كنه.26 درصد جامعه كه اصل و نسب خارجي دارن و از سال ها پيش تو ساختن كشور عرق ريختن، حالا كه وضع اقتصادي خراب شده قبل از همه تلاش ميشه كه به لحاظ سياسي و اقتصادي و فرهنگي به حاشيه رونده بشن، اونا هم زير بار نمي رن.

اين ها همه به معناي تاييد اين واقعيت ها و ارزش دونستن ديوارهاي سفت و سخت مقوله اي به نام "هويت " نيست. به عبارت ديگه شايد اين شعر مولانا كه ميگه "اي بسا هندو و ترك همزبان///اي بسا دو ترك چون بيگانگان" در مقياس هاي كوچك معنا و مصادق داشته باشه، ولي متاسفانه در سطح عام كمتر مي تونه معنا و عينيتي پيدا كنه.

 

به اين ترتيب فكر مي كنم كه بحث جامعه چند فرهنگي كه تو باهاش مخالفت كرده بودي ، خواسته يا ناخواسته براي جامعه اي كه هنوز به "هويت" اهميت مي ده مطرحه و با رد و نفي من و تو هم از بين نمي ره.منظور از اين جامعه چندفرهنگي هم معلومه كه چيه. يعني جامعه اي كه خارجي هاش اگر مي خوان فرهنگ و هويت خودشون رو حفظ كنن اوكي، ولي بايد اول برخي از مباني تعامل با جامعه ميزبان  و  ارزش هاي تاريخا شكل گرفته در متن اون  را رعايت كنن و كاملا به جامعه اي مجزا در درون اون بدل نشن. خواست مطلوبي نيست، اما هم برادر و خانواده من و توي ايراني از افغاني و كردهاي مهاجر چنين چيزي را طلب مي كنه و هم جامعه هلند و آلمان و فرانسه از من و توي ايراني و ترك و مراكشي.

 

در آدرس زير مطلبي هست مفيد از نويسنده و مترجم خوش فكري به نام اميد مهرگان كه تو روزنامه شرق هم قلم مي زنه . مطلب در مورد بحران هويت هست و گرچه بيشتر به كشورهايي مثل كشورهاي ما برمي گرده ولي ميشه به كشورهاي پيشرفته تر هم به ويژه در دوران بحراني حياتشون تعميم داد

 

http://www.sharghnewspaper.com/830222/special-3.htm       

 

باقي بقايت

نشاني


نوشته شده در ساعت: 09:01 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


20.11.04
     
انتیگرایشن

  

 

سلام،

 

با كشته شدن تئو وانگوگ ، سینماگر هلندی به دست يه جوون مراکشی ساکن این کشور و مسائلی كه بعد از اون پیش اومد من هم به عنوان يه مهاجر تو فکر رفتم كه آخر و عاقبت این ماجرا چي میشه و اصولا این يه اتفاق ساده و بدون پیش زمینه بوده و یا مي تونه باز هم تکرار بشه .بعد از این قتل ،‌ نه تنها تو این کشور، بلکه تو اکثر کشورهای اروپايی اين بحث در گرفته كه آیا چیزی به نام جامعه چند فرهنگی كه تا امروز ازش صحبت مي شده و كشوري مثل هلند نمونه موفق اون به شمار مي رفت واقعاً وجود داره و یا بیشتر توهم هست؟ اين كه برخورد با خارجی ها تو اکثر اين کشورها مثل برخورد ما با افغانی ها و يا برخورد عرب های شیخ نشین در کناره خلیج فارس با کارگران هندی و پاکستانی نيست کاملا روشنه. ولي به راستي ادغام خارجي ها تو جوامع اروپايي تا چه حد تحقق پيدا كرده و تا چه اندازه من و توي ايراني خودمون رو جزء راحتي از اين جوامع احساس مي كنيم؟ حالا تازه ما ايراني هاي مهاجر عمدتا از اقشار ميوني و نسبتا با سواديم ، ترك ها و مراكشي ها و ... ساير مهاجران كشورهاي اروپايي اما از همه اقشار و طبقات هستند و ادغامشون تو اين جوامع پيچيده تر از ادغام ما ايروني هاست.به ويژه در مورد مهاجران كشوري كه شمار زيادي از اونها تو يك كشور اقامت دارند بيش از اينكه ادغام و تعامل فرهنگي صورت گرفته باشه جوامع موازي ايجاد شده، به اين معنا كه افراد مهاجر مربوط به اين كشور مشخص، تو طول روز همه كارشون رو مي تونن انجام بدن بدون اين كه نياز چنداني به استفاده از زبان كشور مهمان رو داشته باشن. يعني هم محله ها و شهرك هايي وجود دارند كه اهاليشو يكسره مهاجراي هموطنش تشكيل مي دن ، هم مغاره هايي وجود دارند كه هموطنانش اداره اش مي كنن، هم وكيل و پزشك هايي هستند كه همزبون خودشونن، ، هم حتي مدارس به زبون خودشون دائر كردن. و ماهواره هم اكثر اوقات تصوير كشور مادر رو روي صفحه تلويزيون نشون ميده و كمتر بچه مجازه يا راغب مي شه كه شبكه هاي كشور محل سكونتشو تماشا كنه...به اين ترتيب استفاده از زبون كشور ساكن حداكثر به تماس هاي كوتاه و ضروري محدود ميشه.به اين ترتيب اكثر بچه هاي مهاجر موقعي كه به مدرسه ميان تسلط لازم رو بر زبون محلي ندارن و تو مدرسه هم نمي تونن اين نقيصه رو كاملا جبران كنن .بر خلاف نگاه اول، مسئله به مهاجراي كشورهاي مسلمون هم محدود نميشه، چرا كه براي مثال روس هاي مهاجر به آلمان همونقدر تو اين خصوصيات به هم شبيه اند كه ترك هاي مقيم اين كشور يا مراكشي هاي مقيم هلند و يا....

 

نسل هاي دوم و سوم مهاجران هم از اين جدايي و ديوار كشيدن ها و ادغام نشدن ها مبرا نيستن، چون پدر و مادرهاي اون ها رجوع به "ريشه ها و اصالت " خود،ترس از دست دادن هويت خودشون و مسائلي از اين دست رو تو ذهن و رفتار بچه ها هم نشان مي دن.20، 30 سال پيش كه موجي از نيروي كار به اروپا اومد تصور مي شد كه نسل سوم اين نيروي كار بيش از زبان پدريش با زبون كشوري كه تو بزرگش مي شه آشنا خواهد بود و جامعه چندفرهنگي خودبخود با اتكا به همين نسل دوم و سوم به وجود مي آيد. ولي واقعيت چيز ديگه اي از كار اومده، چرا كه خانواده كماكان نقش مهمي رو تو شكل دادن به هويت و توانايي زباني اين نسل ها هم بازي مي كنه.اين كه براي مثال ترك ها و مراكشي ها و الجزايري ها زياد مايل نيستند بچه هاشون رو تو كودكستان بذارن و مادرها يا خود خونه نشين هستن و بچه رو نگه مي دارن و يا اون رو حداكثر به كودكستان هاي " خودي " مي دن و يا اين واقعيت كه هنوز هم خانواده هاي بسياري از مهاجران ترك و مراكشي و .. به دخترشان اجازه سفر جمعي با همکلاسی شون رو نمي دن ، از شناي اون ها تو استخرهاي مختلط جلوگيري مي كنن و يا ميگن هر وقت كه تو مدرسه نوبت آموزش مسائل آميزشي شد دخترها از حضور تو كلاس بايد خودداري كنن و بسياري موارد ديگر طبیعتاً تماس اون ها با جامعه محل سكونت رو كم مي كنه و نوعي از شيزوفرني را درشون دامن مي زنه . يعني آدم هايي ميشن كه نه ترك يا مراكشي و يا ... خالصند و نه تونستن از همه جنبه هاي مثبت محل سكونتشون استفاده كنن. از شما چه پنهون اين پديده رو قسماً تو مهاجران ايروني كه عمدتا از سال هاي بعد از جنگ از كشور خارج شدن هم ميشه تا حدودي مشاهده كرد.اين كه برخي از پژوهش ها نشون مي ده كه ما ايراني هاي مهاجر هم،‌ كم و بيش سر از سيستم آموزشي كشورهاي محل هاي اقامتمون در نمي ياريم و شايد به خاطر عدم تسلط خودمون به زبان محلي تلاشي هم براي آشنايي بيشتر با اين مسائل نمي كنيم خودش نشونه اي از مشكل داشتن ما هست.تو حاشيه بگم كه موقعي شنيدم كه تو ايتاليا به رغم رواج سواد آموزي عمومي، 35 درصد مردم از سواد كاربردي ( يعني خوندن يه مطلب 10 سطري و توان بازگويي اون )عاجزند مشكل ما ايراني هاي مهاجر به نظرم چندان بزرگ نيومد!

 

مردمان بومي و سيستم هاي اداري و آموزشي كشورهاي اروپايي هم ، بيش از اين كه واقعاً به دنبال جلوگيري از تو لاك خود رفتن مهاجرها و بيگانگي با محيط زندگيشون باشن شايد حداكثر مثل هلند بي تفاوتي پيشه كردن و مسئله رو به تسامح برگزار كردن. حالا تازه بعد از جريان وان گوگ به نظر مي ياد كه مسئله ادغام خارجي ها تو جوامع اين كشورها مسئله مبرمي شده و به ويژه متقاعد و واداركردن مهاجرها به فراگيري سطح معيني از زبان محلي داره ميره كه تو دستور كار قرار بگيره. اين كه اين اقدام تا چه چقدر در حل مشكلات و مسائل اجتماعي و اشتغال مهاجران مفيد واقع بشه سواليه كه خود مقام هاي اين كشورها هم نمي تونن بهش جواب بدن.خيلي ها هم با استناد به عدم توفيق خارجياني كه درس و رشته اي آموختن ولي بازم شغلي پيدا نكردن معتقدند كه تا زماني كه موقعيت اجتماعي آدم ها كماكان تابعي از رنگ پوست و موي سر و اسمشون باشه ياد گرفتن زبان و وحرفه هم كمكي به ادغام و انتگراسيون واقعي مهاجران نمي كنه.در رابطه با يادگيري زبان، برخي از كشورها روي طرح هاي سخت و سفتي كار مي كنن كه مثلا اگر مهاجرها حد معيني از زبان محلي رو ياد نگيرن و بچه هاشون از همون اول به كودكستان هاي مختلط نفرستن بايد بار و بنه اشان رو ببندند و بروند. برخي از اونها حتي پيشنهاد دادن كه تو مسجده و كليساهاي مهاجرها هم، به زبون محلي عبادت و نيايش انجام بشه، يعني مراكشي ها مثلا به زبون هلندي نماز بخونن و دعا كنن و تو ترك ها به زبون آلمان!!فرانسه و برخي از ايالت هاي آلمان هم كه اصولا داشتن حجاب رو تو مدارس ممنوع كردن.

 

به هر صورت جو افراط زا و راديكاليزه ساز بعد از 11 سپتامبر كه برخي ها اون رو فضاي جنگ تمدن ها تلقي كردن و تو اين شيپور به دميدن آغاز كردن و همچنين تشديد روند جهاني شدن كه بيشتر كشورهاي اروپايي رو در عرصه اقتصادي و توليدي دگرگون مي كنه ، اقتصادشون رو بيشتر به عرضه خدمات پيشرفته و توليدات نرم افزاري و كمتر كاربر سوق مي ده و بازار كار رو براي مردم بومي هم بحراني مي كنه طبيعيه كه چشم انداز زيست بهينه مهاجران اين كشورها و اشتغال و ادغامشون رو هم تحت تاثير قرار مي ده در موردي مثل هلند كه تصور مي شد موفق ترين جامعه چند فرهنگي اروپاست ، ظاهرا به تسامح برگزار كردن مسائل فوق و دست كم گرفتن معضلات آتي،‌ حالا داره اثرات خودش رو نشون مي ده و صلح اجتماعي داره ميره كه آسيب پذيري بيشتري پيدا كنه. اين مسئله چندان ربطي هم به جنايت اون جوون مراكشي كه وان گوگ رو كشت نداره. در واقع اين جنايت جرقه اي بود به خرمني كه از مد تها قبل آماده احتراق بود.

 

خوب ، مثل اين كه مثنوي هفتاد من شد

شما هم از درك و دريافت خودتون راجع به اين مسئله بنويسيد

 

باقي بقايتان

نشاني

 

            یکی از دوستان ای میلی رو برای چندنفری و از جمله من فرستاده که اونو در بالا قرار داده ام. وی نگاهی داشته به قضیه قتل سینماگر هلندی و خواسته که دوستان گیرنده ای میلش، نظر و برداشت خودشون رو چه در رابطه با نوشته اش و یا قضیه ای که رخ داده بیان کنند.

            این موضوع البته در اشکال مختلف تا کنون به بحث گذاشته شده و با اینهمه آنچه که بعنوان نگاهی عمیق به قضیه معنی میده، متاسفانه تاکنون مطرح نشده است. عمده نگاه ها به ماحصل زنجیره علت و معلولی تکیه زده و چگونه گی بروز چنین حوادثی رو از زاویه میزان تلاش انسانها در ادغام فرهنگی و یا حتی مقاومت هایشان در این زمینه محدود کرده اند.

 

            وقتی اولین بار به مجموعه مسکونی فعلی ام وارد شده و نگاهی به خانه ای انداختم که قرار بود در آن ساکن شوم، برخوردی داشته ام با همسایه هایم و از جمله سرایدار ساختمان. همه آنها بدون استثناء ازم پرسیده بودند: کجائی هستی؟ طبعاً من باید همان جوابی رو بدم که همه میدهیم. اینکه ایرانی هستم و فلان و بهمان. با اینهمه وقتی به این موضوع فکر می کردم، احساس کردم جواب من درست نیست. اینکه " من ایرانی هستم" چقدر توضیح دهنده موجودیت من هست؟ اصلاً ایرانی بودن چیست و چگونه نمایان میشه؟ آیا به رنگ پوست، موی سر، به لهجه ام در بیان کلمات هلندی، در قد و قواره ام ... نمایان میشه؟ یا در مجموعه ای از خلقیات و رفتارها و مبانی انتخابی در برخورد با قضایای مستقیم زندگی؟

            هرچه هست، جواب من درست نیست. مدتهاست که این نکته در ذهنم جای باز کرده که این اسامی نیستند که انسان را تعریف می کنند بلکه آنها یک شمای بسیار بسیار نسبی و مبهم را نمایان می سازند که در یک نگرش عمیق و بنیادین، اساساً قابل تکیه نیستند.

            در واقع سوال اینکه: آیا جوامع اروپائی توانسته اند مفهومی تحت عنوان جوامع چند فرهنگی را تحقق بخشند و یا راه کارهای مناسبی برای ان دارند؟ فی نفسه سوال غلطی است و بر بنیانی بی معنی تکیه زده. فرهنگ ها میتوانند مفهومی بسیار تجریدی داشته باشند و گستره اش را میتوان در پهنه زمان و در ابعاد متنوع مکانی جستجو نمود. اما وقتی میخواهیم آنرا روی زمین به بحث بنشینیم، با افراد و انسانهای مشخص روبرو میشویم و میخواهیم با میزان همراهی، همگامی و تمایل همبودی انسانها آنرا معنی کنیم. بعبارت دیگر باید سوال را اینگونه مطرح نمود: آیا جوامع مختلف ساکن در سرزمین های مختلف قاره اروپا قادر بوده اند بحران همراهی و همبودی انسانی را در محدوده جغرافیائی خود حل کنند یا نه؟

 

            در واقع نمیتوان ابتدا پذیرفت که انسانها مجازند ترکیب اعوجاجی از تاثیرات فرهنگی و اثرات مسموم گذشته ها در ذهن خود را به هر شکلی که میخواهند بمثابه شعور فردی خود شکل دهند و آنگاه تلاش کنند چنین کرات فرضی بالای سرشان را با دیگران همراه و در هم ادغام نمایند. نمای کمیک قضیه اینگونه خواهد بود که انسانهائی را در نظر بگیریم که هرکدام بالای سر خود کراتی را حمل می کنند و آنگاه تلاش می کنند با در کنار هم قرار دادن این کرات، کره ای بزرگتر و یا در مصاف و غلبه یکی بر دیگری همه را تابعی از یکدیگر بنمایانند. حال آنکه حضور و وجود این کرات هست که مسئله اصلی بحران های موجود در جامعه بشری و جهان کنونی است. و تنها راه آن، دست کشیدن از حمل چنین جهانی و قرار دادن قوه و قدرت ادراکی خود در پیوندی زنده با همان کره ای که رویش گام بر میداریم و آنگاه در تلاش همراهی و همبودی خود با سایرین بودن. چنین همبودی را نیز نباید و نمیتوان در محدوده رابطه انسانها خلاصه نمود. حتی میتوان به حسی نیز میدان داد که میتواند خود را در یگانه گی با کلیت هستی و تمامی نمودهایش بداند.

 

            شاید در چنین حالتی دیگر با چنان سوالی روبرو نشویم که: کجائی هستی؟ چرا که در پیوندی خردمندانه نه انسان در زندان زادگاه محل تولدش اسیر هست و نه نمادهای اندیشه ای گذشتگان وسیله ای است تا بتوان انسان را با آن دسته بندی کرد.

            در واقع تا زمانی که خود در بند فرهنگ و تفکر و اندیشه گذشته اسیر هستیم، هیچگاه قادر نخواهیم بود مبانی اصلی همبودی انسانی را دریابیم. این درست همان ایرادی است که در سالهای اخیر دستگاه عریض و طویل اداری و حکومتی در هلند با بی توجهی کامل بدامش غلیطیده است. آنها همگرائی انسانی را در پذیرش نرم ها و ارزش های مورد قبول خود – یعنی هلندی های ساکن مثلاً دویست سال پیش در هلند – محدود کرده و مبانی ارزشی شان را نیز از نوع خاص ادراک خود از اخلاقیات مسیحیت اقتباس می کنند. شاید برای چنین جوامعی باید ابتدا این سوال را مطرح کرد، آیا بدون انسانهائی از فرهنگ ها و سرزمین هائی دیگر، شما خود از مبانی همسانی تبعیت می کنید؟ اعتصابات کارگری و قطب بندی های اخیر در جامعه هلند مهر باطلی بر چنین ادعائی میزند.

            در پایان اشاره می کنم به دوست عزیزم نشانی که: طرح سوال شما از نیمه راه هست و نمیتوان ابتدا تمامی مسیر انحرافی زندگی انسانی را پذیرفت و حال با ابزارهائی مبهم و انحرافی به حل خردمندانه ای دست یافت. براستی که باید جهان را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.

 

            تقی

 

 


نوشته شده در ساعت: 11:56 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


11.11.04
     
عدالت و دموكراسي در عصر جهاني شدن

  

مورفي هوگارت
عدالت و دموكراسي در عصر جهاني شدن
نويسنده: مورفي هوگارت
مترجم: ياسمن شيباني
منبع: باشگاه انديشه 20/8/1383


يكي از بحث‌هايي كه درباره‌ي جهاني شدن مطرح است، به مسائلي ارزشي مربوط مي‌شود؛ اين كه آيا جهاني شدن خوب است يا بد؟ آيا جهاني شدن، آرمان‌شهر ايجاد خواهد كرد و يا جهنم؟ آيا جهاني شدن تاريخ را به اوج پيشرفت مي‌رساند يا به حضيض نوميدي سوق مي‌دهد؟
درباره‌ي اين مسائل عقايد گوناگوني وجود دارد. از يك سو عده‌اي، از جهاني شدن به عنوان نيروي رهايي‌بخش استقبال كرده‌اند. از نظر هواداران، روابط جهاني موجب افزايش كارايي، رفاه، دموكراسي، وحدت و صلح مي‌شود. جهاني شدن مانند مسابقه‌اي است كه همه در آن برنده مي‌شوند و همه در يك «جامعه جهاني» نوظهور از آن بهره‌مند خواهند شد. عده‌اي ديگر، جهاني شدن را برخلاف اين تصور اميدبخش، با عناوين گوناگوني چون «چپاول جهاني»، «تبعيض‌نژادي جهاني» و «دام جهاني» رد كرده‌اند. از نظر منتقدان، روابط جهاني، موجب تضعيف عدالت و دموكراسي مي‌شود. در ادامه‌ي اين نوشتار به طرح ديدگاه‌ها درباره‌ي جهاني شدن تحت عناوين عدالت و دموكراسي مي‌پردازم.

عدالت
عدالت اجتماعي از جمله‌ي نكات محوري و عمده در بحث‌هاي مربوط به جهاني شدن است. آيا مردم براي مشاركت در روابط جهاني از فرصت‌هاي مساوي برخوردارند؛ آيا جهاني شدن، خودسرانه بخش اعظم جمعيت دنيا را ناديده مي‌گيرد، كنار مي‌گذارد و سركوب مي‌كند؟ آيا مردم در هزينه‌ها و منافع جهاني شدن، عادلانه سهيم هستند؟ آيا جهاني شدن نيرويي براي عدالت اجتماعي است يا براي استثمار؟
بيشتر اظهارنظرها درباره‌ي عدالت بر جنبه‌هاي منفي تأكيد كرده‌اند، يعني اين كه ادعا مي‌شود جهاني شدن موجب تداوم و در واقع عميق‌تر شدن سلسله‌مراتب اجتماعي اختياري مي‌شود. براي نمونه، در مورد طبقه‌ي اجتماعي، عده‌اي ادعا كرده‌اند كه جهاني شدن موجب افزايش امتيازات طبقه‌ي ممتاز شده است. فاصله‌ي درآمدها در تقريباً همه كشورها بيشتر شده، زيرا محافل ثروتمند، بخش عمده‌ي منافع ناشي از جهاني شدن را به خود اختصاص مي‌دهند. همچنين عده‌اي معتقدند كه بازارهاي جهاني موجب تضعيف دولت رفاه كينزي مي‌شوند كه هوادار عدالت اجتماعي است. منتقدان نيز اغلب ادعا كرده‌اند كه جهاني‌شدن موجب تداوم و حتي تشديد بي‌عدالتي در روابط ميان كشورها شده است. از اين ديدگاه، جهاني شدن نوعي جهانخواري پسااستعماري است كه نه تنها موجب تشديد استثمار كشورهاي جنوب توسط كشورهاي شمال مي‌شود، بلكه مناطقي را كه قبلاً تحت سلطه‌ي كمونيسم بود، به فهرست قربانيان خود اضافه مي‌كند. ادعا مي‌شود كه براي كشورهاي فقير، جهاني شدن به معناي بحران‌هاي مالي و اقتصادي، تأثيرات فلاكت‌بار تعديل ساختاري در اثر برنامه‌هاي تحميل شده توسط صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني، انقياد بيشتر تجارت جهاني، مشكلات زيست محيطي بدون منافع اقتصادي و جهانخواري فرهنگي از طريق ارتباطات جهاني است. از نگاه اشخاص بدبين، جهاني شدن اين اميد و انتظار را كه استعمارزدايي به كشورهاي جنوب فرصت برابر و خودمختاري، حق تعيين سرنوشت و اراده‌ي آزاد در امور جهاني خواهد داد، نقش بر آب كرده است.
در همين حال، بسياري از مدافعان حقوق زنان، جهاني شدن را با بي‌عدالتي جنسي مربوط مي‌دانند. براي نمونه گفته مي‌شود كه زنان در مقايسه با مردان به شبكه‌هاي ارتباطات جهاني، بازارهاي مالي جهاني، مديريت شركت‌هاي جهاني و مؤسسات حكومت جهاني كمتر دسترسي دارند.
ادعا مي‌شود كه شيوه‌ي تجارت جهاني داراي تأثيرات تبعيض‌آميز جنسي است كه ممكن است به زيان زنان تمام شود. زنان در صنايع خدماتي جهاني، «كارگاه‌هاي الكترونيكي با مزد كم و ساعات كار طولاني»، «كارخانه‌هاي جهاني» در مناطق توليد براي صادرات، بخش قابل ملاحظه‌اي از كارها را با دستمزد كم و در شرايط نامساعد انجام مي‌دهند. همز‌مان با آن، دردسرها و مشكلات بازسازي اقتصادي جهاني (براي مثال، كاهش خدمات عمومي) تأثيرات نامتناسبي بر زنان گذاشته است. به همين ترتيب، برخي ادعا مي‌كنند كه روابط جهاني موجب تداوم و تشديد بي‌عدالتي‌هاي نژادي شده است. رنگين پوست‌ها نيز مانند زنان در معرض «تبعيض‌نژادي جهاني» قرار گرفته و با موانع ساختاري براي دستيابي به حوزه‌هاي جديد ارتباطات، سازمان‌ها، منابع مالي و بازارها روبه‌رو شده‌اند. چندين منتقد آشكار يا ناآشكار اعلام كرده‌اند كه مؤسسات جهاني مثل صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني داراي نگرش نژادپرستي سازماني هستند. در اين ميان، كاهش امنيت اقتصادي در كشورهاي شمال در نتيجه‌ي جهاني شدن از قرار معلوم موجب رشد تعصب نژادي به طور كلي در جامعه شده است. همچنين نژادپرستي در كنترل مهاجرت اشخاص رنگين‌پوست در به اصطلاح اقتصاد دنياي «آزاد» كاملاً آشكار است. زيردست تلقي كردن رنگين پوستان به شيوه‌اي ظريف‌تر از رسانه‌هاي گروهي جهاني با به تصوير كشيدن سياه‌پوستان به شكل قربانيان فجايع و يا به شكل سياهي لشگر نامتعارف و عجيب، نمود پيدا كرده است. ساير مفسران به بي‌عدالتي‌هاي هر چه بيشتر جهاني شدن، در حق روستائيان اشاره مي‌كنند. نواحي روستايي از جريانات جهاني كمتر از شهرها بهره‌مند مي‌شوند، زيرا جهاني شدن موجب تداوم گرايش شهري در تلاش‌هاي مربوط به توسعه مي‌شود. همچنين «نظام كشت مواد غذايي جهاني» موجب تقويت سرمايه صنعتي و مالي انبوه در نواحي روستايي شده و به امرار معاش خرده مالكان و امنيت غذايي آسيب وارده كرده است.
به خصوص، دگرگوني‌هاي جاري در اقتصاد دنيا از قرار معلوم موجب تشديد فراينده «دهقان‌زدايي جهاني» مي‌شود كه به تبع آن از روستائيان سلب مالكيت مي‌شود و آنان به محلات فقيرنشين شهري سرازير مي‌شوند. هواداران جهاني شدن استدلال مي‌كنند كه همه در يك اقتصاد جهاني، سعادتمندتر خواهند شد و به عنوان نمونه، به شيلي، چين، مجارستان، كويت و اوگاندا اشاره مي‌كنند. بسياري از مردم ممكن است طي دوره‌ي گذر به دنياي جهاني شده، دست به تلاش بزنند و برخي از طبقات و كشورها ممكن است بيشتر و زودتر از ديگران به آن دست يابند. با وجود اين، با پيروي از سياست‌هاي درست در درازمدت، همه به منافع قابل ملاحظه دست خواهند يافت. تحليل‌گران خوش‌بين معتقدند كه شركت‌ها و صنايع جهاني به زنان فرصت‌هاي بيشتري براي استخدام روزمزدي مي‌دهند، در همين حال، مؤسسات حكومت جهاني و جنبش‌هاي اجتماعي جهاني كمك كرده‌اند تا مسائل مربوط به عدالت جنسي نماي بهتري پيدا كند. حكومت‌هاي جهاني نيز فعاليت‌هاي زيادي براي پيشرفت اصول برابري نژادي و حقوق بشر به طور كلي، از جمله كودكان و اشخاص معلول انجام داده‌اند. به نظر برخي، مؤسسات اقتصادي جهاني مثل، بانك جهاني و سازمان‌هاي غيردولتي جهاني مثل اُكسفام، مشكلات توسعه‌ي روستايي را بسيار مؤثرتر از برنامه‌هاي دولتي مورد رسيدگي قرار مي‌دهند. بنابراين جهاني شدن به نفع طبقات ممتاز و ثروتمند و به زيان اقشار آسيب‌پذير است.

دموكراسي
موضوع مهم ديگر در بحث‌هاي ارزشي درباره‌ي جهاني شدن، دموكراسي است كه به معناي فراهم شدن امكانات برابر و همگاني براي همه‌ي اعضاي يك نظام سياسي براي شكل دادن به سرنوشت خود است. معناي ضمني جهاني شدن براي حكومت واقعي و توسعه‌يافته «توسط مردم» چيست؟ آيا جهاني شدن موجب تقويت مشاركت و اعلام نظر مردم در تدوين، اجرا و ارزيابي سياست‌ها مي‌شود و يا آن را تضعيف مي‌كند؟ آيا جهاني شدن موجب گسترش بحث امور همگان مي‌شود يا آن را محدود مي‌كند؟ آيا جهاني شدن موجب تقويت انتخابي بودن، شفافيت و يا پاسخگو بودن سازمان‌هاي حكومتي در برابر مردم خواهد شد يا آن را تضعيف خواهد كرد؟ عده‌ي زيادي از تحليل‌گران از جهاني شدن به عنوان فرصتي بي‌‌سابقه براي دموكراتيك سازي و ايجاد فضاي باز سياسي استقبال كرده‌اند. پس از پايان جنگ سرد، دموكراسي ليبرالي بيش از هر زمان ديگر در كشورها گسترش يافته است. حكومت‌هاي نظامي در آمريكاي لاتين و آسيا برچيده شدند. تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي به پايان رسيد. ديوار برلين در اروپا فرو ريخت. سياست‌هاي چند حزبي، انتخابات «آزاد و عادلانه» نهادهاي نمايندگي و تضمين‌هاي قانوني براي حقوق مدني در سراسر دنيا به عنوان هنجار پذيرفته مي‌شود. مؤسسات حكومت جهاني و جامعه‌ي مدني جهاني، به طور چشمگيري حقوق بشر و هنجارهاي به اصطلاح «حكومت مطلوب» را در سطح وسيعي ترويج كرده‌اند. رسانه‌هاي گروهي جهان موجب تشويق فعالان دموكراسي از چين تا نيجريه و از يوگسلاوي تا شيلي شده‌اند.
بسياري از تحليل‌گران همچنين از امكانات بالقوه‌ي مردمي كردن گسترده‌تر تكنولوژي‌هاي جهاني شدن استقبال كرده‌اند. والتر ريسون با شور و شوق خاصي چنين مي‌گويد: «عصر اطلاعات با سرعت تمام، قدرتي در اختيار مردم نقاط مختلف دنيا قرار مي‌دهد كه تا چند سال پيش ناممكن به نظر مي‌رسيد».
ارتباطات الكترونيكي موجب دستيابي شهروندان به مقادير بسيار زيادي از اطلاعات با سرعت بي‌سابقه شده‌اند. تلفن، پست الكترونيكي، راديو و تلويويزيون اين امكان را به شهروندان داده‌اند تا ديدگاه‌هاي خود را درباره‌ي مراجع دولتي بيان كنند. ارتباطات الكترونيكي همچنين اين امكان را براي فعالان اجتماعي سراسر دنيا فراهم آورده است تا با تبادل ديدگاه‌ها و هماهنگ‌سازي راهبردها، مبارزات مردمي جهان را براي تغييرات اجتماعي مترقي به راه اندازند. با وجود اين، اشخاص شكاك، برخلاف اين ديدگاه‌هاي مثبت معتقدند كه جهاني شدن با دموكراسي ناسازگار است. برخي از نويسندگان، اين نظم نوين جهاني را با «دموكراسي سطحي» و «حاكميت چندگانه» مربوط مي‌دانند كه در آن نخبگان اقليت كنترل را در دست مي‌گيرند. كلود ايك از ديدي فاجعه‌نگر، «تهديد مرگبار» جهاني شدن را توصيف كرده است كه به طور برگشت‌ناپذيري فضاي دموكراسي را تنگ‌تر كرده و مشاركت سياسي را بي‌معنا خواهد كرد. بسياري از منتقدان به ويژه بر موضوع ادعاي نارسايي دموكراسي از طريق دولت در دنياي جهاني شونده انگشت گذاشته‌اند. البته برخي از مخالفان اين اصل را رد مي‌كنند كه دولت‌ها مي‌توانند عامل مناسبي براي حكومت دموكراتيك باشند. از نظر اين مخالفان، دموكراسي صوري بر پايه صندوق‌هاي رأي در واقع نوعي سرپوش گذاشتن ظالمانه‌ بر بي‌عدالتي ساختاري است. آنان مي‌گويند همه‌پرسي و انتخابات چند حزبي كه دولت‌ها برگزار مي‌كنند چه فايده‌اي دارند، اگر كاري براي پايان دادن به بي‌عدالتي‌هاي طبقاتي، فاصله كشورهاي شمال و جنوب، تبعيض جنسي و انقياد اقليت‌ها انجام ندهند، به نظر اين منتقدان دولت‌هاي نوين هيچگاه دموكراتيك نبوده‌اند و جهاني شدن فقط موجب تشديد اين نارسايي‌هاي ذاتي مي‌شود. ساير تحليل‌گران معتقدند كه در حالي كه دولت‌ها در دوران گذشته عامل مهمي در اراده‌ي جمعي بودند، نيروهاي جهاني شدن به طور جدي موجب تضعيف امكانات دموكراتيك دولت‌هاي ملي مي‌شوند. براي مثال اين منتقدان مي‌گويند دولت‌ها نمي‌توانند به ظلم مؤسسات جهاني پايان دهند. بازارهاي مالي جهاني نيز غالباً امكانات دموكراسي و اعطاي آزادي را محدود مي‌كنند، به علاوه دولت‌ها به ويژه دولت‌هاي كوچك نمي‌توانند دموكراسي را براي شهروندان خود در رابطه با سازمان‌هاي حكومت جهاني مثل سازمان بين‌المللي انرژي اتمي و سازمان جهاني تجارت تضمين كنند. در اين زمينه، سازوكارهاي قلمروگرا مثل دولت‌ها، به طور يقين به خودي خود نمي‌توانند تضمين‌كننده‌ي اداره كردن دموكراتيك پديده‌هاي فوق قلمروي، مثل ارتباطات جهاني و مشكلات زيست محيطي جهاني باشند. بنابراين، شگفت‌انگيز است كه تعداد زيادي از دولت‌ها خط‌مشي دموكراسي ليبرال را در پيش گرفته‌اند در حالي كه دموكراسي دولت‌مدار دوران تاريخي خود را سپري مي‌كند و تاريخ مصرف آن به پايان رسيده است.
در مفاهيم دموكراسي الكترونيكي، اشخاص بدبين تأكيد دارند فقط عده كمي از مردم دنيا كه اقليت خاصي را تشكيل مي‌دهند به اينترنت دسترسي دارند. در مورد رأي دادن خانگي از طريق تلويزيون دوسويه سوم، اين شيوه موجب خصوصي‌سازي سياست و جانشين بحث مشورتي در حضور مردم همراه با اظهارنظرهاي آني و نسنجيده مبتني بر پيشداوري‌هاي شخصي مي‌شود. در همين حال، تكنولوژي‌هاي جديد اطلاعاتي و ارتباطي امكانات بي‌سابقه‌اي براي نظات ناخوانده و دستكاري افكار عمومي در اختيار مراجع قدرت قرار مي‌گذارند.
البته‌ همه‌ي منتقدان نگرش منفي ندارند؛ بسياري از آنان نيز جهاني را از ديدي خوش‌بينانه و حتي براي بازسازي دموكراسي تلقي مي‌كنند. چارچوب‌هاي نوين ممكن است شرايط بيان نيازها و خواست‌هاي مردمي و پاسخگويي به آنها را بهتر از سازوكارهاي دولت‌مدار فراهم نمايند. مثلاً برخي از تحليل‌گران از جهاني شدن به اين دليل استقبال مي‌كنند كه آن را عاملي مي‌دانند كه انتقال قدرت و اصل اختيار و تصميم‌گيري فردي را تسهيل مي‌كند و نيروي حاكم همواره در نزديك‌ترين فاصله‌ي ممكن با شهروندان قرار مي‌گيرد. ساير اصلاح‌طلبان بر ضرورت دموكراسي حكومت در سطح منطقه‌اي براي مثال در ارتباط با اتحاديه اروپا تأكيد دارند. ساير تحليل‌گران بحث «دموكراسي جهاني وطني» از طريق مؤسسات يا سازمان‌هاي فراجهاني را مطرح كرده‌اند. عده‌اي نيز پيشنهادهاي اختصاصي مبتني بر تشكيل مجمعي از نمايندگان عامه‌ي مردم در كنار مجمع عمومي دولت‌ها در سازمان ملل متحد را مطرح كرده‌اند. هواداران نوآوري در شيوه‌هاي دموكراسي از شكل‌گيري جامعه‌ي مدني به عنوان «چندجانبه‌گرايي از پايين به بالا» كه رفاه عمومي را دنبال مي‌كند حمايت كرده‌اند. به همين ترتيب تعدادي از نظريه‌پردازان سياسي جهاني شدن را محركي براي ظهور شيوه‌هاي جديد و مؤثر شهروندي تلقي كرده‌اند. به طور خلاصه از نظر اين نويسندگان، دموكراسي وابسته به تاريخ است و جهاني شدن به وسيله‌ي تغيير دادن اوضاع حكومت مستلزم دگرگوني دموكراسي امروزه است.


نوشته شده در ساعت: 10:13 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


Next Page