فرا - مرزی
وبلاگی برای بشردوستان بدون مرز



لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< November 2004 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03 04 05 06
07 08 09 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30

* تماس

تنها انقلاب واقعی، تغییر در روان انسان

   1. ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان:

 قسمت اول- قسمت دوم- قسمت چهاردهم- قسمت پانزدهم


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



24.11.04
     
باز هم اشاره ای به بحث جامعه چند فرهنگی!

  

            دوست عزیز نشانی در پاسخ به سوالی که یکی از دوستان دیگر برایش مطرح کرده بود، نظرش رو هرچند هنوز مختصر! در مورد رابطه جوامع چند فرهنگی و قضیه انتگراسیون با مذهبی بودن و در وجه اولی آن مسلمان بودن تا حدودی توضیح داد. میگویم تا حدودی، چرا که بهرحال در این زمینه ممکن است دوست مان حرف و حدیث بیشتری داشته باشد – کمااینکه فکر می کنم رعایت حال و حوصله خوانندگانش رو کرده و مطلب رو بصورت پاورقی داره دنبال می کنه!

 

            من کماکان به این نظرم هستم که این دوستم و شاید در بسیاری مباحثات مشابه، این اشتباه اصلی کمافی سابق دنبال میشود که قضیه را از میانه راه به بحث نشسته اند.

            شکل گیری مجامع و فرهنگ های گوناگون چه به موجب ضرورت ها و چه در روالی طبیعی در طی قرون و اعصار تلاشی بود که انسانهای هردوره در انطباق خود با حیات طبیعی و همه معضلاتی که با آن روبرو میشدند، از خود بروز داده اند تا بتوانند سیر روزمره زندگی را پیش ببرند. بعنوان مثال اگر عده ای انسان بنابه هردلیلی در کوههای هیمالایا زندگی میکردند، خواه ناخواه زمینه های ارتباط متقابل، انتقال ادراک، تجارب و غیره را به نحوی از انحاء پیش میبردند. شکل گیری مذهب و متعاقباً تمرکز قدرت و امکانات سازماندهی مناسب برای استفاده از بازده نیروی کار سایرین به نفع خود، شرائطی را فراهم نمود که در همان جامعه پایه نیز زندگی بگونه ای پیش رود که اجبار و منافع درک و نگرش معینی نسبت به فرهنگ نظراتش را به سایرین حقنه نمایند. بطور مثال ایرانی بودن من هیچ ربطی به انتخاب من برای اسم سرزمینی که در آن بدنیا آمده ام، زبانی که از آن برای ارتباط با سایرین بهره گرفته ام، مجموعه قواعد و مناسکی که برای انطباق من با زندگی روزمره به گردنم افتاده و تا حتی پذیرش نوع خاصی از جهان بینی و در وجه اخلاقی آن و مذهب و غیره ... خلاصه همه و همه نه به انتخاب شخصی ام، بلکه متاثر از روند متعارف زندگی بر من و بسیاری دیگر تحمیل شده است.

            اگر هر انسان مسئولی برای خودش این وظیفه را قائل شود که مفهوم و نقش فرهنگ در زندگی روزمره اش را به کنکاش بنشیند، خواه ناخواه باید به چگونه گی شکل گیری فرهنگ حتی در نطفه ای ترین شکل خود بیاندیشد. و بجای اینکه به دام مقایسه ها و ضروریات زندگی در فلان و بهمان سرزمین او را به راه حل هائی میانی و عمدتاً بی تاثیر مجبور نماید، میباید یکبار برای همیشه – حتی اگه شده برای خود – این موضوع را روشن کند که آیا ما انسانها بندگان فرهنگ هایمان هستیم یا اینکه آنها میباید ابزارهائی باشند که روند روزمره زندگی را برایمان آسان تر نمایند.

 

            بطور مثال سالیان متمادی بوده که عده ای از جوانان ساکن در محدوده جغرافیائی که آنرا ایران می نامند و در محدوده حکومت دیکتاتوری شاه، تصمیم گرفتند تحولی در آن روند بوجود آورند و شرائطی فراهم آورند که مردم بتوانند در کنار یکدیگر زندگی راحت و بجای خود بی دغدغه ای داشته باشند. آنها از همان اولین قدم های نطفه بندی و شکل گیری تجمع خود، خودشان را به نوع نگاه و جهان بینی معینی منتسب نموده اند و حال وقتی به زندگی بیش از سی و اندی ساله آنها در این مجموعه نگاه می کنیم، تفاوت بنیادینی نسبت به آنچه که سایر انسانهای مقیم آن سرزمین از خود بروز میدهند، نمی بینیم. چرا؟ شاید ادعای اینکه من به فلان و بهمان جهان بینی رسیده ام و فلان و بهمان شیوه حکومت مداری را در نظر دارم و غیره، بیش از اینکه نماد واقعی زندگی روزمره باشد، تنها چهره و یا تصویری است از " من – ایده آل ".

            هم اکنون بسیاری از دوسانم را می بینم که همه مناسکی را انجام میدهند که مردم تربیت شده و یا حقنه شده بوسیله فرهنگ و روش زندگی معینی در سرزمین ایران، آنرا دنبال می کنند. مراسم عزاداری، مراسم عروسی، جشن ها، اعیاد، و خلاصه همه و همه بدون اینکه خواسته باشم با محک ارزش گذاری منفی و مثبت بدان نگاه کنم، نشان دهنده روش های زندگی کم و بیش شبیه به هم میباشد.

            چندی پیش در هلند که موضوع بحث ما نیز شده، بحثی مطرح شده بود در مورد واکنش یکی از آخوندهای مسلمان در هلند که گفته بود: هم جنس گرایان را باید فلان و بهمان کرد و از این قبیل. فریاد وامصیبتا و داد حقوقی نسبت به هم جنس گرایان و از این قبیل نه تنها از رادیو و تلوزیون، بلکه از هرگوشه و کناری بیرون میزد. تا حتی کسی که درس آشپزی هم میداد، اشاره میکرد که مبادا چند صباحی دیگر حکم بایکوت آشپزهای هم جنس گرا داده شود و قس علیهذا. دریکی از برنامه ها متنی را در برابر منتقدین بسیار سفت و سخت و ضد مسلمان گذاشته بودند که در آن به صراحت زنان و مردانی که با همچنس خود فلان و بهمان می کنند را میباید فلان و بهمان کرد و آنها فاقد فلان مبانی ارزشی تحت عنوان انسان هستند و از این قبیل. مردم در خیابانها میگفتند که این قانون مسلمانان هست، در آن بحث نیز. اما وقتی مجری اعلام کرد که این متن مشخصی است از کتاب انجیل و حتی از تورات. ...

            طبیعی است که ما با واقعیت مشخصی روبرو هستیم. اینکه دنیا بسیار کوچکتر از آن است که هرکسی بخواهد در گوشه ای بنشیند و نان و ماستش را بخورد. دیگر آن دوران نیست که هرکس دور سرزمینی حصار بگیرد و درون آن خدائی کند. چنین افرادی یا از عقل بی نصیب هستند و یا چاره کار را در اصرار بیش از حد روی حق و حقوق ماورائی خود دیده اند. وگرنه امروزه نمیتوان صحبت از حتی خلقت نمود که خدا زمین را آفرید و انسان را آفرید و ... از این خزعبلات که متاسفانه پایه اصلی تمامی فرهنگ هائی است که حالا با اینهمه اعوجاج هایشان در معنی و مفهوم و نگاه به جهان و چگونه گی ساخت و پرداخت آن، در تلاش هستند با یکدیگر ادغام و یا حتی یکدیگر را کنار بزنند.

            صدها سال پیشتر که هنوز انسان هائی عاقل پیدا می شد، برخی ها نشسته و سعی کردند راههائی میانی بیابند تا بتوانند تمامی ادیان را از دعوائی پوچ برحذر دارند. ماحصل کارشان شاید خود تبدیل شد به راه اندازی راه و روش هائی جدید تر و خلاصه بقول گفتنی: خر بیار و باقلی بار کن!

            در واقع بحث بر این نیست که مسلمانان و یا هلندی ها چه نوع برخوردی میبایست از خود نشان دهند و یا اگر احیاناً کسی وارد خاک هلند شده پس میهمان هست و باید همه قواعد بازی را آنگونه دنبال نماید که صاحب خانه مطرح میکند... همه اینها درک پوچی است از رابطه حیات انسان با زمین که در شکل قابل درک ما از تداوم حیات مهمترین و تعیین کننده ترین عامل زیست ماست. زمین شاید در طی چندین و چند میلیارد از حیات خود، آن میزان تغییر و تحول روی و دورن پوسته زمین به خود دیده باشد که جابجائی انسانی را روی آن تنها و تنها میتوان نماد ساده بینی و ناتوانی مان در درک و تجسم عمیق از حیات دانست. انسان هلندی و یا سرزمین هلند، اساساً نمیتواند وجود داشته باشد آنهم زمانی که مثلاً فلان دریا در فلان نقطه کره زمین نبوده باشد و قس علیهذا.

            من نمی فهمم تا چه زمانی باید درک مادی و ماتریالیستی از حیات روی زمین را فدای مصلحت های کریه امروزین قدرت هائی بکنیم که برای پوشاندن بی خردی ها و نادانی های عمیقاً ریشه دوانده در ذهن بیمار خود، ما را به مباحثی بکشانند که نه به شکل گیری اش و نه به چگونه گی گذرانش و نه به راه حل هایش نیز نمیتوان  باور درستی داشت.

            داشتن تجسمی عمیق از یک موجود زنده در خود، ابتدا به ساکن یکی از مهمترین ابزارهائی است که فرد را میتواند به سوی نگاهی همه جانبه تر به تفاوت های بی معنی موجود رهنمون گردد. باقی قضایا میشود انعکاس ساده علت و معلولی برخی حوادث و گفته ها و اندیشه ها که بیشتر به کار بازی مار و پله و شباهت پیدا میکند به حل کردن جدول متقاطع و بس.

 


نوشته شده در ساعت: 02:56 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


     
ادامه بحث در مورد جامعه چندفرهنگی

  

  

عرض شود كه بحث جامعه چندفرهنگي مال دو سه دهه پيشه. اين مفهوم تو اروپا اول بيشتر تو آلمان بر سر زبان ها افتاد و كساني مثل اولريش بك ( هموني كه با تئوريش در مورد جامعه ريسكي تو ايران هم نام و آوازه اي پيدا كرده) يا كلاوس لگوي، جامعه شناسان نامدار اين مملكت مطرحش كردن و بعد هم عمدتا توسط چپ ها اشاعه و رواج پيدا كرد. راست ها زياد دل خوشي از اين مفهوم نداشتن، بخشي از اون ها مهاجران رو مهمون هايي  مي دونستن كه يه روزي بايد دوباره به مملكتشون برگردن. بخش دورانديش تر راست مي گفت نه،‌اين ها ميمونن ولي بايد آلماني يا هلندي كامل بشن و در واقع تو جامعه مهمان ذوب گردن. در واقع بخش عمده چپ وراست ظاهرا هر دو در دركشون اشكال بود. مثلا كلاوس لگوي مي گفت كه بر خلاف درك بخشي از چپ، جامعه فرهنگي اين نيست كه به استناد نسبيت فرهنگي، مهاجرها هويت كامل و قبلي خودشون رو بخوان و بتونن  كامل حفظ بكنن و در كنار حقوقي كه تو جامعه مهمان دريافت مي كنن ازشون تقاضايي مطرح نشه. به عقيده اون پايبندي به اصول بنيادين  قانون اساسي و از جمله  مقيد بودن در برابر آزادي بيان و برابري جنسي ميون زن و مرد از سرخط هاي تعهداتي است كه مهاجران بايد به اون ها مقيد بشن.

 

 براي جا افتادن چنين دركي هم ، به عقيده لگوي  از ديالوگ و چالش ميان مردم بومي و مهاجران  گريزي نيست و نميشه مسئله رو به حال خود رها كرد و انتظار داشت كه مهاجرها خودبخود و بر اثر تاثيرات محيط به چنين مسيري سوق مي يابن. ولي خوب چنين نشد. مهاجران، به ويژه اون هايي كه از كشورهاي مسلمون اومده بودن ، با توجه به اين كه براي يه انتگراسيون واقعي تلاش چنداني از سوي دولت هاي اروپايي صورت نمي گرفت و در عرصه  زبان آموزي، آموزش، كارآموزي و اشتغال به تساهل باهاشون برخورد مي شد( به آمار جوانان مراكشي و تركي كه  تو هلند و آلمان تو مدارس به لحاظ زباني كم مي یارن و مدرسه را تو سطح متوسطه رها كردن و يا به آمار بيكاران تو  گروه هاي 25 تا 40 سال در ميون همين جماعت دقت شود)  ويا ديالوگ و چالش فرهنگي از جمله در موارد يادشده كمتر جريان مي يافت لذا نوعي از جامعه موازي رو تو جامعه مهمون ايجاد كردن، جامعه اي كه مختصاتشو تو سياه مشق هاي قبلي ما كه نشوني باشيم اشاراتي بهش داشتيم. به خصوص تو هلند با چنين پديده اي برخورد مثبت مي شد و اين "عيسي به دين خود، موسي به دين خود" رو  نمونه موفقي از ايجاد جامعه چند فرهنگي تلقي مي كردن. اين كه چرا چنين پديده اي ( ايجاد جامعه نسبتا موازي) بيشتر در ميون مسلمون ها ديده ميشه و مثلا 200 هزار هندي مقيم هلند و يا 80 هزار چيني ساكن اين كشور وضعيت بهتري دارن و به همون سبك  و سياق يهودي ها انتگراسيون موفق تري رو تو اين جامعه  داشتن موضوع قابل بحثي است كه حتما تحقيقاتي هم راجع بهش توخود هلند موجوده.

 

ولي چيزي كه معلومه اينه كه  وجود جوامع موازي يي كه از تعامل و تفاهم اساسي لازم به دور بيافتن و اين تفاهم دائم تر و خشك و روزآمد نشه افراط در هردو طرف زمينه رشد پيدا مي كنه. زماني كه پيم فورتن ،رهبر راست تندرو هلند كه دو سال پيش ترور شد مي ياد مي گه" ما براي اين كه قادر به ادامه حيات باشيم  بايد يك ملت باقي بمونيم. اين بدان معناست كه مهاجران يا كاملا خودشون رو تو جامعه ما ادغام مي كنن و خودشون رو كاملا هلندي حس مي كنن و يا بار وبنه اشون رو مي بندن و به كشور اصلي خودشون برمي گردن" و يا زماني كه وانگوگ مي ياد روي بدن برهنه زني آيات قرآن را نقش مي زنه، يا به شهردار آمستردام ايراد مي گيره كه به جاي ديالوگ با مسلمان ها از اون ها بپرسه كه اصلا اينجا چه كار مي كنند؟  و از اين حرف ها و كارها هم جامعه قسما استقبال مي كنه يعني اين كه فضا داره ميره كه مسموم بشه و " جوامع موازي" دارن اثرات منفي شون را تبارز مي دن. و تو يه همچين جوي كه كاهش خدمات اجتماعي و اسقاط شدن دولت رفاه  و نيز عوامل بيروني و بين المللي هم تشديد كننده اش هست و آقاي گرت ويلدرز مي خواد جا پاي فورتن بذاره و براي حزبش 18 كرسي مجلس هم پيش بيني مي شه افراط اون طرف ديگه هم تو شكل جنايتكارانه اش  بروز پيدا مي كنه و  مسجد التوحيد آمستردام هم  توش برو و بيا بيشتر مي شه و از ميون مشترياش يه دفعه قاتل وانگوگ بيرون مي ياد.

 

 روزي كه معلوم شد قاتل فورتن هلنديه كسي به اش عنوان تروريست نداد، اما به اين جنايتكاري كه وانگونگ رو كشت بلافاصله و به درستي اسم تروريست داده شد ، منتهي كار به اين جا ختم نشد ، بي تفاوتي موجود جوامع موازي يك دفعه به سوء ظن بيشتر به مسلمان ها انجاميد. حال تو بيا قسم بخور كه والله همه مسلمان ها اسلاميست نيستند و از اين ترور هم انزجار مي جويند، ولي تا حرفت شنيده بشه مي بيني آقاي فورتن از طرف هلندي ها به عنوان برترين مرد همه دوران هاي هلند انتخاب مي شه كه بنيانگذار اين كشور هم به لحاظ ارج و اعتبار به گرد پاش نمي رسه!

 

قتل وان گوگ شايد سرريز افراطي اثرات منفي وجود جامعه موازي و درك غلط از جامعه چندفرهنگي باشه اما آخرين نمونه و آخرين شكل اين رفتارها نيست. انزوا و جداافتادگي ، به تقصير خود و به تقصير جامعه ميزبان، زماني كه با مشكلات اجتماعي مثل بيكاري و فقدان چشم انداز براي زندگي توام ميشه،  زماني كه با احساس عدم تعلق به جامعه محل سكونت درمي آميزه  و زماني كه با تبعيض در استفاده از موقعيت ها و امكانات بدرقه و تكميل بشه  زمينه خوبي براي اقراطي گري فراهم مياره. فضاي بعد از 11 سپتامبر هم كه قربونش برم تشديد كننده چنين گرايشي شده. اين كه سياست ها ي عمومي و كلي كشور ميزبان هم اصلا توجه ا ي به نگاه و نگره هاي تو نداشته باشه نيز ميتونه مزيد بر علت بشه. يعني اگر رهبري هلند به گرايش ها و حساسيت هاي 900 هزار مسلمون اين كشور به عنوان شهروندان خودش توجه بيشتري نشون مي داد طبعا در حمايت كامل از سياست هاي بوش و يا اعزام نيرو به عراق دقت و وسواس بيشتري به خرج مي داد.

 

نقص جامعه چندفرهنگي تو هلند چيزي هم نيست كه امروز و ديروز راجع بهش هشدار داده شده باشه. امكاني پيش اومد كه نوشتار يكي از جامعه شناسان مختصص در مسائل شهر نشيني در كشور (هلند) رو مرور كنم. پاول شفر 4 سال پيش يه مقاله بالابلند نوشته بود براي يكي از نشريات آلمان. هشدارهايي كه تو اين مقاله داده شده امروز ظاهرا به واقعيت مشهود پيوستن. شفر از جمله مي نويسه: همه تحقيقات انجام شده در روتردام و آمستردام نشون مي دن كه زماني كه مهاجران با اين سوال روبرو مي شن كه بيشتر خودشون رو هلندي مي دونن يا ترك و مراكشي و … كمتر موردي جواب داده كه من خودم رو بيشتر هلندي حس مي كنم. ما چندين دهه از تولرانس صحبت كرديم، اما در عمل نوعي بي تفاوتي پيشه كرديم. ما نه با هم ، بلكه در كنار هم زندگي كرديم. عواقب چنين وضعيتي هم جز سوء ظن و بيگانگي بيشتر نبوده است."

 

شفر ادامه مي ده:" ما در كنار يكديگر ، در فرهنگ هايي درخود و فروبسته زندگي مي كنيم و اسمش رو هم گذاشته ايم زندگي "چند فرهنگي". از خودمون هم سوال نمي كنيم كه آيا اين امتناع از ديدار و ديالوگ با يكديگر چه ربطي به تولرانس و جامعه چندفرهنگي داره. و حالا ما ناخواسته وارد عصر دخالت فعال در امور و زندگي يكديگر شده ايم.ما همه داوري و پيش داوري هاي معيني در باره يكديگر داريم. در باره اسلام هم به همچنين. حالا اما اين سياست داوري هاي مجرد و امتناع از گفتگو و چالش هاي مفيد داره مي ره كه جاي خودش رو به رويارويي بده. حالا ما ديگه نمي تونيم كاري به كار همديگر نداشته باشيم. در شهري كه براي مثال نصف جميتش رو مهاجران نسل دوم و سوم تشكيل مي دن ديگه نميشه با اين سبك از جامعه "چندفرهنگي" به زندگي آرام و بي تنش ادامه داد و با خيال راحت گفت كه ما فرهنگ خودمون رو داريم و اونها هم مي تونن فرهنگ خودشون رو داشته باشن و با زبان ديپلماتيك مسائل في مابين رو قايم بكنيم…مهاجران مي تونستند و مي بايست تلاش  بيشتري نشون بدهند تا جايگاه شايسته خود رو در اين جامعه  پيدا كنند. آنها بايد علاقه و تمايل بيشتري به اين جامعه ، روندها و سرنوشتش نشان دهند. و نيز مي توانند كاري كنند كه دائم موضوع تولرانس نباشند، بلكه به گونه اي برآمد كنند كه در جامعه به عنوان سازندگان آن به حساب آيند و نه اين كه در جامعه اي موازي سر در لاك خود فروبرند… ما اهالي بومي اين ديار نيز مي توانستيم  بيشتر تلاش كنيم تا شهروندان مهاجر را امكانات بيشتري دهيم و در برابر مسئوليت و تعهد بيشتري هم براي درآميختن با اين جامعه از آنها طلب كنيم." ما كه نشاني باشيم فكر نكنيم كه چيز بيشتري براي اضافه كردن به حرف هاي شفر داشته باشيم.

 

خلاصه اميدواريم كه اگر مسئله رو روشنتر نكرده باشيم ، پيچيده ترش هم نكرده باشيم

نشاني


نوشته شده در ساعت: 02:08 pm توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


21.11.04
     
به نقل از اخبار روز: یکشنبه اول آذر ۱۳۸۳

  

آواي ناشنيده و مردان تنها

هيچ كشفي دنياي سدهء ميانه را آنگونه به لرزه نينداخت كه كشف اين حقيقت كه زمين كروي ست. كشيش هائي كه آهنگ در آتش افكندن گاليله (١) را كرده بودند، از اين كه دانش اين مرد تا چه پايه خطرناك است، احساس كاملاً درستي داشتند. آنان از سوزاندن گاليله چشم پوشيدند، در عوض دنياي سدهء ميانه به آتش كشيده شد. (از آواي ناشنيده)

نوشتهء پيتر بم نويسندهء آلماني، برگردان: ع. سالك

 

 

 

 

آواي ناشنيده

هيچ كشفي دنياي سدهء ميانه را آنگونه به لرزه نينداخت كه كشف اين حقيقت كه زمين كروي ست. كشيش هائي كه آهنگ در آتش افكندن گاليله (١) را كرده بودند، از اين كه دانش اين مرد تا چه پايه خطرناك است، احساس كاملاً درستي داشتند. آنان از سوزاندن گاليله چشم پوشيدند، در عوض دنياي سدهء ميانه به آتش كشيده شد.

كارل پنجم (٢) نه بخاطر فضائل فرمانروائي برجسته اش بلكه بخاطر اين گفته اش كه در امپراتوري او خورشيد هيچگاه غروب نمي كند، در حافظهء مردم مانده است.

در اين فاصله، ستاره شناسان، ميليون ها ستارهء جديد كشف كرده، دريافته اند كه جهان در حالت انفجار است. تأثير اين يافته ها بر روان انسان بسي شگرف است.

پيش تر ها هم جهان، محنت سرائي اي (٣) بيش نبود. اما با اين وجود در آستانهء دروازه هاي بهشت قرار داشت. مهمترين چيزي كه در آن يافت مي شد، روح فنا ناپذير انساني بود. در آن روزگاران هنوز مردم دلائلي، براي كمي غرور در اختيار داشتند. خورشيد بهنگام نيمروز بر فراز سرشان جا داشت و انسان مركز كائنات بود. اما انسان ها فروتن و محجوب بودند، خدا را شكر مي كردند و به آسمان مي انديشيدند. امروز، چون دچار اين توهم شده ايم كه مي دانيم در ابديتي باورنكردني ميكروب هاي مضحكي بيش نيستيم، آري امروز، آسمان را از ياد برده، مغرور شده ايم. هر گونه قدر شناسي خود نسبت به نعمات زميني را از دست داده ايم و با دنيا بگونه اي برخورد مي كنيم كه انگار اسباب بازي ناچيزي براي سرگرمي ماست.

يك خلبان ايتاليائي با هواپيماي خود به سرعتي برابر هفتصد و ده كيلومتر در ساعت دست يافته، پس فاصلهء زيادي از هزار كيلومتر در ساعت نداريم. چنين سرعتي تقريباً برابر سرعت صوت است. هزار كيلومتر در ساعت تقريباً همان سرعتي ست كه زمين با آن به دور خود مي چرخد. خلبان هزار كيلومتري مي تواند ادعا كند كه در هواپيماي او خورشيد غروب نمي كند. وه كه آنوقت چنين دستاوردي چه پايه اسباب غرور ما مي شد! در حالي كه تازه آنوقت، در نهايت، دليلي در دست داشتيم كه كاملاً فروتن باشيم.

 ببين تفاوت با كارل پنجم از كجاست تا بكجا! گرداگرد تخت او، از شرق تا غرب، امپراتوري اش گسترده بود. خلبان، اما صاحب چيزي جز يك صندلي نيست كه تازه روي آن هم با كمربند بسته شده. امپراتوري جهاني هبسبورگي ها (۴) به ميزان سطح يك تكه نشيمنگاه شلوار چرمي، آب رفته و اكنون ما را خيال برداشته و احساس غرور مي كنيم.

و حال چگونه است كيفيت روان فنا ناپذير انسان خورشيدي طراز نو با تكهء نشيمنگاه شلوار چرمي؟

حتا قادر به شنيدن اسم خودش هم نيست. تازه اگر هم مي خواست خطاب دلگرم كننده اي را بخويشتن روا دارد، نمي شد. به خود بانگ مي زند: ”پيتر“. اما كلام، از دهانش كنده مي شود و او بدينسان، در فضا صفير مي كشد، با آواي نام خودش در دنبالش، كه قادر نيست به او برسد، توسري خوري كه خارج مي خواند، نمونهء شايسته اي از تمدن ما و دليل  شكوهمندي بر اين كه از روح فنا ناپذير، چه كارها كه ساخته نيست.

اينسان، تنها يك دلخوشي براي ما باقي مي ماند و آن اين كه هر مخزن بنزيني روزي خالي مي شود. انسان خورشيدي در تروين بريتسن (۵) به زمين باز مي گردد. نيمهء شب وسط مزرعةء سيب زميني مي ايستد. موتور خاموش مي شود. خرگوش ها، گنگ، نگاه مي كنند. انسان خورشيدي به بالا سر خود، نگاهي به ماه آرام و متين مي افكند. بناگه همچون پرنده اي، از مخمل دوردست ها، آواي از نفس افتاده اي پرواز كنان از راه مي رسد و در اوج خاموشي شبانگاهان تنين در مي اندازد ”پيتر“ !

اين، آن روح فنا ناپذيري ست كه خويشتن را مي خواند. صدايش، ناشنيده به خاموشي مي گرايد.

 

(١) Galileo Galilei (١۵۶۴-١۶۴٢)

ستاره شناس و فيزيكدان ايتاليائي، كه با تلسكوپ، صحت نظريهء كوپرنيك را نشان داد. دادگاه   تفتيش عقايد او را به بدعت گذاري محكوم كرد.

(٢) Karl v

از فرمانروايان خاندان هبسبورگ اتريش

(٣)  Jammertal

اصطلاحي در انجيل بمعني درهء محنت يا درهء اندوه كه معادل انگليسي آن

 است.Vale of tears 

(۴) Habsburg

خاندان فرمانروائي اتريش از ١٢٨٢ تا ١۹١٨. امپراتري هبسبورگ كه ” هرگز خورشيد در آن غروب نمي كرد“ از كوه هاي كارپات تا فيليپين كشيده شده بود.

(۵) Treuenbrietzen

  تروين بريتسن شهر كوچكي ست در آلمان با مناظر طبيعي زيبا و بناهاي تاريخي فراوان.   

 

 

 

مردان تنها

هر از گاهي، در شهر بزرگ، كنار ديوار اسكله اي مرد تنهائي را مي بينيم كه سرگرم قلاب اندازي ست. كمتر پيش آمده كه رهگذري شاهد آن باشد كه چنين مرد تنهائي براستي هم يكبار از آب ماهي گرفته باشد. اين اما تنها به دليل آنست كه رهگذر، شكيبائي لازم را در تماشا نداشته است.

اين درست است كه وقتي انسان مايع غليظ قهوه اي رنگي را مي بيند كه از وسط شهر مي گذرد، آسان به اين نظر نمي رسد كه درون آن، ماهي قادر به شنا باشد. اما ماهيگير، تنها قهرمان شكيبائي نيست. پيغمبر ايمان هم هست. هيچ آبي برايش آنقدر كدر نيست كه نتواند در آن براي ماهيگيري تلاش كند.

گهگاه مزد ايمان، يك ماهي آزاد است.

مردان تنهاي كنار اسكله هاي شهرهاي بزرگ، كم شمارند. اما در آلمان هشتاد هزار ماهيگير وجود دارد. اين آئين برادري سوته دلان است كه بر لب نهرهاي زندگي نشسته. آنان باندازهء ماهيان خاموشند اما براي اقتصاد ملت از اهميتي بزرگ برخوردارند.

وقتي ما در آلمان هشتاد هزار ماهيگير داريم، در اينصورت هيچ چيز از اين واقعيت مسلم تر نيست كه ما در آلمان هشتاد هزار فيلسوف داريم. اين مردان در اينجا  به بر پائي يك امپراتوري دست زده اند كه تا كنون از ديد عامه پنهان بود.

ماهيگيري را ورزش بشمار آوردن بمعني نشناختن ورزش و نيز ماهيگيري، هر دو است. ورزش در خدمت فعال سازي بدن و شخصيت است و بدون مزد، گر چه نه شهرت، انجام مي گيرد. ماهيگيري در خدمت فعال سازي روح است و ثمرات آن را مي توان با نمك و تره بعنوان شام خورد. ماهيگيري يگانه فلسفه اي ست كه آدم از آن سير مي شود. همچنين يگانه كار بدون فعاليت است. همچنانكه مي بينيم، فلسفه اي كه چنين خصلتي دارد و كاري كه چنين صفاتي دارد، شايستهء آنند كه آرمان هشتاد هزار مرد بالغ باشند. ماهيگيري در شكيبائي و در اميد صورت مي گيرد، يعني دو خصلتي كه يكي از آن ها مفيدترين و آن ديگري اجتناب ناپذير ترين خصلت هاست براي تحمل  دشواري هاي زندگي.

مگر نه اينست كه ما همه كنار آب روان زندگي نشسته، ريسمان به آب انداخته ايم با انديشهء خوشبختي مان؟ سيگارفروش قلاب انداخته تا آدم سيگاري به تور بزند، شاعر قلاب انداخته تا تخيل صيد كند، سلماني مترصد صيد مشتري، پزشك مترصد صيد بيمار است.

پيامبر، قلاب انداخته تا مؤمن بگيرد، پژوهشگر بدنبال شهرت است، سياستمدار در پي توفيق است. ما همه قلاب انداخته ايم تا پول صيد كنيم. و زنان همه قلاب انداخته اند كه ما را بگيرند. بي ترديد آنان طولاني ترين صبر و بيشترين اميد را دارند و از اينرو بزرگترين توفيق هم نصيبشان مي شود. دور تا دور، چوب هاي قلاب خش خش مي كنند. و همواره وقتي ريسمان قلاب ها گره مي خورد، درگيري پيش مي آيد. و بمراتب بيشتر از جايزهء نوبل، انسان لنگه كفش كهنهء چرمي نصيبش مي شود.

هشتاد هزار ماهيگير، دور تا دور كشور نشسته اند، هشتاد هزار يادمان شكيبائي و اميد. ساعت ها درون آب نگريستن، شن هاي ته آب را شمردن و شام ماهي قزل آلاي تازه خوردن، آن حياتي ست كه آدم دلش مي خواست. هشتاد هزار آنقدر عاقل هستند كه دستكم گهگاه حياتي اينچنيني براي خود دست و پا كنند.  جاي آن داشت كه اين پايه خردمندي در زمينهء كارهاي عمومي مورد ارزيابي قرار مي گرفت.

براي ماهيگيري در آب هاي كدر، ماهيگيران كمتر از سياستمداران نگران كننده اند.

” ماهيگير، از بيست و پنج سال پيش تا كنون!“

چه توصيه اي!                         


نوشته شده در ساعت: 09:54 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


     
ادامه صحبت درباره انتیگریشن

  


دوست عزیزم نشانی لطف کرده و نوشته زیر رو در ادامه بحث مهاجرت و درک متقابل انسانهایی از فرهنگ های مختلف فرستاده.  عین نامه ایشان را در پائین قرار داده ام

تقي عزيز،  با سلام.

...

مطلبي رو كه در پاسخ به سياه مشق من در مورد مهاجران نوشته بودي خوندم. شعر حافظ به ذهنم خليد كه " آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست/// عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدمي." ولي تقي جان، واقعيت هاي سخت زميني داتما آدمو رو به همين جهان خاكي با همه پست و بلند و خوب وبدش برمي گرونن و شعر مولانا رو تو گوش طنين انداز مي كنن كه " چندين هزار اميد بني آدم ///طوقي شده بر گردن انسان بر."

 

بشر امروزي تو هر جامعه اي هنوز هم خودش رو با مسئله اي به نام هويت (ملي) درگير مي بينه. اون سوالي هم كه از تو به هنگام ديدن خونه شده اصل و اساسش تو همين پرسشه. يعني پرسش كننده مي خواسته بدونه كه تو تا چه حد با معيارها و نرم هاي فرهنگي و قومي و تاريخي اون دمسازي و فورا رفتار تو رو با "  هويت " خودش معين كنه و طبعا رفتار خودش رو هم بر همين اساس با تو تنظيم كنه. به عبارت ديگه حد پذيرش تو در هر جامعه " غيرخودي" بسته به اينه كه تا چه حد خودتو با مباني اوليه فرهنگ و هويت اون جامعه و از جمله زيان اون منطبق كني. هر چقدر هم كه كشوري " باستاني تر" باشه اين حساسيت نسبت به توي غيرخودي بيشتره. بي خود نيست كه براي مثال برخورد جامعه قديمي تر فرانسه با خارجي ها با برخورد جامعه جديدتر آمريكا با بيگانگاني كه پا بهش مي ذارن  تفاوت هايي داره. دقت هم كه كني مي بيني تو مواقع بحراني اين بحث هويت تو جوامع بيشتر مطرح مي شه. و مگر ما كه جامعه امون توي اين سال ها دچار بحرانه دائم به اين بحث برنمي خوريم. جامعه آمريكاي خارجي پذيز هم بعد از 11 سپتامبر با اين مسئله درگير شده و ديگه تولرانس و عدم حساسيت قبلي رو نسبت به خارجي ها نداره. تو هلند و آلمان و فرانسه و ..هم چه مسائل اقتصادي، چه مسائل مربوط به كم رنگ شدن اقتدار ملي و فرهنگي  در سايه تقويت اتحاديه اروپا، چه مسائل مربوط به وضع خارجي ها در اين كشورها و چه واقعيت ها و تبليغات پس از 11 سپتامبر ميزاني از بحران رو دامن زده و اين جوامع هم كم و بيش در اين بحران ، به وپژه با اغواگري و تبليغ نيروهاي راست دوباره بحث هويت و دفاع از چهارچوب اون رو عمده مي كنن. طبيعيه كه تو چنين مواقعي (به نادرست) نوك حمله متوجه محافل و گروه هايي ميشه كه ظاهرا اين هويت رو به خطر انداختن و اون را با تهديد مواجه كردن.اگر زندگي امن و رفاه رو هم جزيي از اين هويت متاخر كسب شده بدوني اونوقت بحران اقتصادي هم كه پيش مي ياد گناهش به گردن اون هايي انداخته ميشه كه "ازخارج" اومدن، محل هاي اشتغال رو غصب كردن و يا بدون اين كه سهمي در ساختن سيستم خدمات اجتماعي داشته باشن سربار اون شدن  و "چهره" و "امنيت" شهرها رو هم عوض كردن.

 

با اين بحث مي خوام بگم كه با مختصات كنوني جامعه بشري ، هيچ كشوري در درازمدت ايجاد جامعه كاملا موازي و فاقد حد معيني از تعامل رو در خودش تحمل نمي كنه و اون رو در اولين چالش و حادثه اي كه پيش مي ياد  كم و بيش تهديدي عليه "هويت" و مرزهاي تشخص خودش تشخيص مي ده و باهاش در مي افته. جالبه برات بگم كه بعد از حمله اول آمريكا به عراق و متعاقب اون حمله ارتش صدام حسين به شيعه ها و كردها ، بخشي از كردهاي اين كشور به مناطق كردنشين ما پناه آوردن.كردهاي ما هم اغلب ازشون خوب استقبال كردن. بعد از چند ماه كه اين كردها به عراق بازگشتن گزارش مخفيانه اي وزارت اطلاعات از درك و برداشت كردهاي ما براي مقامات تهيه كرده بود كه همون روزها به بيرون درز كرد. تو اين گزارش اومده بود كه كردهاي ما با رفتن كردهاي عراق احساس خوشايندي داشتن، چون به رغم ريشه هاي مشترك ؛ زندگي در دو كشور با دو فرهنگ ، ساختار و تاريخ متفاوت شده تا حدودي "هويت ها" ي متفاوتي رو تو اون ها به وجود آورده بود و طبيعي بود كه تفاهمي كه ابتدائا انتظارش مي رفت شكل نگرفته بود. كما اينكه امروز كرد تركيه شايد با ترك هاي اين كشور مشتركات بيشتري داشته باشه تا با كردهاي ما و يا كردهاي عراق.

 همين امروز تو جنگي كه تو ساحل عاج درگرفته هم همين مسئله بحران و چنگ زدن به خلوص هويت نقش عمده اي رو بازي مي كنه.26 درصد جامعه كه اصل و نسب خارجي دارن و از سال ها پيش تو ساختن كشور عرق ريختن، حالا كه وضع اقتصادي خراب شده قبل از همه تلاش ميشه كه به لحاظ سياسي و اقتصادي و فرهنگي به حاشيه رونده بشن، اونا هم زير بار نمي رن.

اين ها همه به معناي تاييد اين واقعيت ها و ارزش دونستن ديوارهاي سفت و سخت مقوله اي به نام "هويت " نيست. به عبارت ديگه شايد اين شعر مولانا كه ميگه "اي بسا هندو و ترك همزبان///اي بسا دو ترك چون بيگانگان" در مقياس هاي كوچك معنا و مصادق داشته باشه، ولي متاسفانه در سطح عام كمتر مي تونه معنا و عينيتي پيدا كنه.

 

به اين ترتيب فكر مي كنم كه بحث جامعه چند فرهنگي كه تو باهاش مخالفت كرده بودي ، خواسته يا ناخواسته براي جامعه اي كه هنوز به "هويت" اهميت مي ده مطرحه و با رد و نفي من و تو هم از بين نمي ره.منظور از اين جامعه چندفرهنگي هم معلومه كه چيه. يعني جامعه اي كه خارجي هاش اگر مي خوان فرهنگ و هويت خودشون رو حفظ كنن اوكي، ولي بايد اول برخي از مباني تعامل با جامعه ميزبان  و  ارزش هاي تاريخا شكل گرفته در متن اون  را رعايت كنن و كاملا به جامعه اي مجزا در درون اون بدل نشن. خواست مطلوبي نيست، اما هم برادر و خانواده من و توي ايراني از افغاني و كردهاي مهاجر چنين چيزي را طلب مي كنه و هم جامعه هلند و آلمان و فرانسه از من و توي ايراني و ترك و مراكشي.

 

در آدرس زير مطلبي هست مفيد از نويسنده و مترجم خوش فكري به نام اميد مهرگان كه تو روزنامه شرق هم قلم مي زنه . مطلب در مورد بحران هويت هست و گرچه بيشتر به كشورهايي مثل كشورهاي ما برمي گرده ولي ميشه به كشورهاي پيشرفته تر هم به ويژه در دوران بحراني حياتشون تعميم داد

 

http://www.sharghnewspaper.com/830222/special-3.htm       

 

باقي بقايت

نشاني


نوشته شده در ساعت: 09:01 am توسط: فرا - مرزی

نظرشما  


Next Page